آمدن ندارد » . و اميرزاده شاهرخ او را به عزّ بساطبوس حضرت صاحبقرانى رسانيد و سخن او عرضه داشت . آن حضرت فرمود كه : « تا او « 1 » خود بيرون نيايد و از بدكردارى و قطع طريق توبه نكند و رجوع ننمايد هيچ عذر او مسموع نخواهد افتاد ، و اگر بدين معنى اقدام نمايد او را خلعت عفو و اغماض ارزانى داريم » . و با برادرش گفت : « اگر نخواهد آمد تو نيز برو و پيش او باش ، و او را خلعت پوشانيده بازگردانيد » .
و چون برادران بههم رسيدند مشورت كردند كه مدتى مديد است كه ما در اين مقام ، پدر بر پدر مستقل و به سر خود زيستهايم و آنچه خواستهايم كردهايم و كسى را دستى بر ما نبوده ، اكنون اگر بيرون رويم بىشك جمعى كه در اين مدت اموال ايشان به ناحق ستدهايم داد خواهند خواست و فرمان شود كه آنچه به ظلم از ايشان گرفتهايم ، بازگردانيم و ما از عهدهء آن بيرون نتوانيم آمد ، البته به بد عذاب كشته شويم ، اولى آنكه تا جان در تن و رگ در بدن باشد بكوشيم ، و جمعى قطاع الطريق كه آنجا بودند در اين معنى با ايشان اتفاق نمودند و بنابراين اباطيل ، طبل زده ، به تجديد اظهار مخالفت كردند . شعلهء خشم حضرت صاحبقران از آن معنى اشتعال يافت و فرمان نافذ شد تا گورگه و نفير و برغو و نقاره فروكوفته ، سورن انداختند . زلزلهاى درافتاد كه كوهها از بيم حلول
الْقارِعَةُ مَا الْقارِعَةُ
« 2 » نزديك بود كه چون
كَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ
« 3 » به باد فنا بررود .
[ نظم ]
بلرزيد كوه و بجنبيد دشت * غريو از نهم آسمان درگذشت
تو گفتى كه صور قيامت دميد * زمين پاره شد و آسمان بردريد
صاحبقران « 4 » گيتىستان ، به خانهاى كه بر بالاى ملجور ساخته بودند برآمد و چون تمام قلعه را بر سر چوبها گرفته بودند ، پيش از آنكه در زنند بعضى از آن ديوارها بيفتاد و اهل قلعه رخنه برآورده ، فدايىوار به جنگ مشغول شدند . اشارت عليّه صدور يافت كه لشكر ، فوجفوج روى جلادت و اقتدار به حرب و پيكار آورند .
هامش
( 1 ) . ع : - او .
( 2 ) . قارعه / 1 ، 2 .
( 3 ) . قارعه / 5 .
( 4 ) . ع : حضرت صاحبقران .