حسن را بگوى كه هيچ انديشه نكند و بىدغدغه هرچه زودتر بيايد ، تا ملحوظ نظر عاطفت و تربيت گردد » .
و چون برادرش برحسب فرموده به او رسيده بود و پيغام رسانيده ، آن بىتوفيق را از غايت وهم و هراس قوت بيرون آمدن نبود و به اضطرار و ضرورت دل بر طغيان و مخالفت نهاده ، جنگ را آماده گشته بود . عساكر منصوره برحسب فرموده دامن مردى بر كمر اجتهاد زدند و دست اقتدار از آستين سعى برآورده ، روى همت به تسخير حصار آوردند . عرادهها نصب كردند و منجنيقها برافراختند و خانههاى آن خائنان را به زخم سنگ خراب ساختند .
روز سهشنبه كه سيوم روز بود ، امير حسن مادر خود را به شفاعت بيرون فرستاد با چند سر اسب و ديگر تحفهها و به زبان عجر و استكانت عرضه داشت كه : « ما را با بندگان و ملازمان حضرت ، حد مخالفت و مقاومت « 1 » نيست ، اما سايهء شكوه آن حضرت بزرگ است و ياراى بيرون آمدن ندارم ، اگر مرحمت پادشاهانه بنده را امان بخشد و عفو فرمايد برادر و پسر را به پايهء سرير اعلى فرستم » . حضرت صاحبقران مادرش را نوازش فرمود كه : « گناه او را به تو بخشيديم و از خون او درگذشتم برو و بىتوقف پسرت را بيرون فرست و يقين بدان كه اگر در آمدن تقصير نمايد ، و بال خون چندين خلايق كه در قلعهاند در گردن او خواهد بود » .
و مادرش از آن سخن انديشناك شد و متحير و متفكر بازگشته به قلعه درآمد و عساكر گردون مآثر نقبها بريده به پاى حصار بيرون درآمده بودند و سيد خواجه پسر شيخ على بهادر با نوكران دلاور خويش ، يك برج خالى كرده بودند آن را در شب بينداختند و به قوت بازوى شجاعت و زخم شمشير جلادت ، دشمنان را رانده ، حصار بيرون بگرفتند و ايشان از بيم جان به حصار اندرون گريختند و امير حسن را دهشت و خوف زيادت شده ، به پيغام مادر بيرون نيامد و دل از جان برداشته به جدّ هرچه تمامتر به جنگ مشغول شد .
حكم لازم الاتّباع نفاذ يافت كه تمام لشكر از اطراف و جوانب نقبها درآرند و
هامش
( 1 ) . م : - مقاومت .