تغلق تمور قوچين هرسه به يك نقب ، و حمزهء سلدوز و حمزهء قطغو « 1 » به يك نقب .
ديگر طاهر ساوهاى ، ديگر دولت خواجهء ارلات ، ديگر اميرزاده عمر مؤيد و شيرزاد اوچقرا به يك نقب . ديگر محمد بيگ ارلات و درويش به يك نقب . ديگر يحيى - كه اتابك اميرزاده خليل بود - و ايدى بيردى بخشى اوزبك به يك نقب . ديگر قوشون امير عثمان - كه سر آن « 2 » تيلك قوچين بود - توسقال امير يادگار برلاس و منگلى خواجه و كپكچى يورتچى و على همه به يك نقب . ديگر شيخ محمد ايكوتمور ، ديگر امير « 3 » شاه ملك ، ديگر اولجابوغاى مچلكاچى و اسنتمور به يك نقب . ديگر اردشير برادر علقه « 4 » تواچى ، ديگر سيد خواجه شيخ على بهادر [ به يك نقب ] . ديگر اللّه داد برادر امير حاجى سيف الدين و امانشاه هردو به يك نقب . ديگر شيخ على قوچين و لالم قوچين و استوى هرسه به يك نقب . ديگر بيق صوفى و در سركار او كوه را سوراخ مىكردند . ديگر خواجه مسعود سبزوارى و در سر كار او نيز سنگ مىبريدند . ديگر مراد پسر ايلچىبوغاى قوچين و حاجى خداداد كشى در كنار آب به يك نقب . و تمام اين جماعت به اندكزمانى اراضى حوالى قلعه را چون غربال مشبك ساختند .
امير حسن چون حال براين منوال بديد مضطر و سراسيمه شد و كس بيرون فرستاد و به جريمه و گناه خود اعتراف نموده ، امان خواست . حضرت صاحبقران فرمود كه : « بيرون مىبايد آمد » . چون فرستاده بازگشت روز ديگر تضرع و اضطرار زيادت كرد و كسى ديگر پيش اميرزاده شاهرخ فرستاد و دست توسل به دامن عاطفت آن حضرت زده درخواست كرد كه : « سايهء حمايت بر حال پريشان او انداخته ، به زبان شفاعت خون او را بخواهد » . شاهزادهء جوانبخت از مراحم خسروانه التماس او را مبذول داشت و تقبل نمود كه او را حمايت فرمايد . « 5 » امير حسن ، برادر را نيز پيش شاهزاده فرستاد ، و عجز و استكانت بىحد اظهار كرده عرضه داشت كه : « ما بندگان ، كمر بندگى بر ميان جان بسته خود را از كمترين غلامان « 6 » حضرت مىشماريم ، اما برادرم از استيلاى دهشت و خوف ، قوت بيرون
هامش
( 1 ) . م : قطغوا .
( 2 ) . م : ايشان .
( 3 ) . ع : - امير .
( 4 ) . م : علفه .
( 5 ) . ع : نمايد .
( 6 ) . م : بندگان .