حضرت صاحبقرانى شنيدهام كه شخصى از عرب و يكى از عجم در سفرى مصاحب بودند و در بيابانى بههمين بلا مبتلا گشتند و عرب را قدرى آب مانده بود ، عجمى با او گفت : كه سماحت و جوانمردى عرب مشهور است ، چه شود اگر به شربتى آب مرا از هلاك خلاص بخشى ؟ عرب تأملى كرد و گفت يقين مىدانم ، كه اگر آب به تو مىدهم مرا جان شيرين به تشنگى مىبايد سپرد و ليكن روانمىدارم كه اين فضيلت عرب را فوت شود . ذكر جميل را بر حيات فانى اختيار مىكنم « 1 » و جان فدا كرده ، آب به تو مىدهم تا اين احدوثه حسناء عرب را يادگار ماند ، آب را به عجمى داد و او به آن شربت آب از مرگ نجات يافته جان به سلامت از آن بيابان بيرون برد و اين ذكر ستوده بر روى روزگار باقى ماند » .
امير جلال اين قصه ادا كرد و گفت : « من اقتدا به آن عرب مىكنم و از بند حظّ خود برخاسته آب به تو مىدهم و اين حق بر نسل جوجى و الوس او ثابت مىگردانم ، تا اين نيكنامى الوس جغتاى را باقى ماند ، به شرط آنكه چون به پايهء سرير اعلى رسى صورت اين حال عرضه دارى ، تا در تاريخ ثبت كرده شود ، و اين معنى به تمادى روزگار بر حواشى صفحات ليل و نهار يادگار ماند » .
ايباج اغلان تقبل نمود و بر آن گواه گرفت و امير جلال دل بر هلاك خود نهاده ، آب به او داد تا بياشاميد و از آن تشنگى - كه به سرحد موت رسيده بود - خلاص يافت و امير جلال نيز به بركت آن مروت و نيكوكارى از آن ورطه به سلامت برست و از آنجا با ساير امرا روان شده ، به مشهد تابان فرقد امام معصوم ابى عبد اللّه الحسين بن على المرتضى - عليهما السلام - رسيدند ، و به احراز سعادت آستانبوسى آن موقف مقدس و ميامن آن زيارت - كه از جلايل فتوحات ارجمند است - فايز گشته ، بر مخالفان فيروزى يافتند و علاء الدوله پسر سلطان احمد و بعضى فرزندان و زنان و متعلقان او را اسير كردند و سلطان احمد از بيم جان دل از ملك و مال و زن و عيال برداشته با معدودى چند بيرون رفت و امرا با اسرا و غنايم مظفر و منصور معاودت نموده ، به درگاه عالمپناه شتافتند و چون دولت زمينبوس
هامش
( 1 ) . ع : كردم .