حضرت از آنجا به شهر مراجعت فرموده خانهء سلطان احمد را از فرّ نزول همايون رفعت سپهر برين بخشيد و انواع ذخاير و نفايس كه از او بازمانده بود به تحت تصرف بندگان حضرت درآمد . و امرا و لشكريان آن روز روانه شده ، شبگير كردند و صبحدم به لب آب فرات رسيدند . سلطان احمد نيم شب از آب گذشته بود و جسر بريده و كشتىها غرق كرده و به راه كربلا متوجه دمشق شده . عثمان بهادر چون بر اين حال اطلاع يافت ، با ديگر امرا گفت : « وظيفه آن است كه بر آب زده به شناه بگذريم و از برق خاطف ، سرعت سير استعاره كرده در عقب ياغى بشتابيم » . ديگر امرا گفتند : « به كنار آب برويم گذارى مناسب پيدا كرده بگذريم » ، و براين رأى اتفاق نموده ، روان شدند . و در آن اثنا ، چهار كشتى يافتند ، كسى با آن نه « 1 » . در آن كشتىها نشستند و اسبان را در پهلوى كشتى داشته ، بگذشتند و تمام لشكر را به اين طريق بگذرانيدند و پاى چستى و چابكى به ركاب درآورده ، به شتاب براندند ، و در راه اموال و اسباب ياغى از خيمه و خرگاه و نقود و اقمشه كه از غايت دهشت و استعجال در عقب مىگذاشتند به غنيمت مىگرفتند و اميرزاده ميرانشاه نيز به حلّه رسيد و آنجا توقف نموده « 2 » لشكر را به ايلغار در عقب سلطان احمد بفرستاد .
ايباج اغلان جوجىنژاد و جلال حميد و عثمان بهادر و شيخ ارسلان و سيد خواجهء شيخ على بهادر و ديگر امراى تومان و بهادران به تعجيل هرچه تمامتر رانده ، چهل و پنج نفر ، روز يكشنبه بيست و دوم در دشت كربلا به سلطان احمد رسيدند و آن « 3 » چهل و پنج كس همه امرا بودند ، كه اسبان لشكريان تمام بازمانده بود ، و با سلطان احمد قريب دوهزار سوار بود ، از آن جمله دويست مرد گزين بازگرديدند و با شمشيرهاى كشيده حمله كردند ، امرا از اسب فرود آمده ، دست جلادت به كمان و تير يازيدند .
[ نظم ]
كمان برگرفتند و تير خدنگ * ببردند از روى خورشيد رنگ
هامش
( 1 ) . الف : كشتىبان نه .
( 2 ) . ع : . . . نيز به ايشان رسيد و در حله توقف نموده .
( 3 ) . ع : اين .