روان ساخت و به نفس مبارك با عساكر گردون مآثر متوجه شد و آن مسافت كه بيست و هفت فرسخ شرعى است ، به يك نهضت قطع كرده ، صبحگاه روز شنبه بيست و يكم ماه مبارك مذكور به بغداد رسيد ، سلطان احمد جلاير از دجله گذشته بود و جسر بريده و كشتىها شكسته و غرق كرده و در آن طرف آب سوار ايستاده و چون غريو برغو و خروش سپاه سپهر نيرو از اطراف و جوانب بشنيد ، بىتوقف رو به گريز نهاد و بهطرف حلّه به در رفت . همه عساكر منصور از هردو طرف بغداد ، بالا و زير قريب دو فرسخ زمين به نوره خود را بر آب زده ، چون مرغ در هوا و نهنگ در آب بگذشتند و محمد آزاد از آب گذشته ، كشتى خاصهء سلطان احمد كه « شمس » نام كرده بود بيافت ، و آن را به اين طرف آب آورده ، صاحبقران دريانوال به آن كشتى درآمده 220 از آب عبور فرمود و اميرزاده ميرانشاه با جمعى سپاه نصرتپناه ، از زير شهر در موضعى كه به قرية العقاب معروف است ، بر آب زده به سلامت بگذشت .
[ نظم ]
چو مور و ملخ لشكر بىشمار * بر آن آب چون باد كرده گذار
روان در عراق عرب ريختند * سمند جلادت برانگيختند
گشادند مردانه دست ستيز * ببستند بر خصم راه گريز
اهل بغداد در مشاهدهء آن حال متحير مانده ، روى دجله را از گذشتن غلبهء لشكر جغتاى از صحرا بازنشناختند و انگشت تعجب به دندان گزيده به يقين دانستند و دريافتند كه حضرت صاحبقرانى ، مؤيد من عند اللّه است 219 و اتباع او كه به مزيد قوت و وفور جلادت بر كافهء خلايق سمت رجحان دارند ، نه از مقولهء ديگر سپاه .
القصه صاحبقران ممالكستان با شاهزادگان و امرا به تكامشى روانه شدند و چون از صرصر گذشته به كنبتور رسيدند ، ايباج اغلان و نويينان و امرا و اركان دولت التماس نمودند كه بندگى حضرت به مباركى و سعادت معاودت نموده در بغداد استراحت فرمايند ، تا بندگان تكامشى كرده سلطان احمد را به دست آوريم و چون منشأ آن سخن محض اخلاص و دولتخواهى بود ، به سمع قبول راه يافت و آن