فرموده ، به سعادت روان شد و آن راهى بود بغايت باريك « 1 » و عقبههاى سخت و درههاى تنگ ، چنانچه مردم آنجا به دشوارى تردد مىكردند . حضرت صاحبقران در شب به محفّه عبور فرمود و مشعلها برافروخته به سرعت هرچه تمامتر مىرفت و عساكر گردون مآثر فوجفوج در عقب مىشتافتند .
[ نظم ]
ز بس مشعل آن شب منور شده * زمين آسمانى پراختر شده
به تعجيل از آن راه تاريك و تنگ * گذر كرد صاحبقران بىدرنگ
بزرگان لشكر پس پشت او * جهان آمده پاك در مشت او
همى رفت لشكر گروها گروه * چو دريا بجوشيده هامون و كوه
و چون رايت نصرتشعار به مزار بزرگوار شيخ ربانى ابراهيم يحيى - قدّس اللّه روحه العزيز - كه به قبهء ابراهيم لك مشهور است - رسيد ، از ساكنان آنجا استفسار نمود « 2 » كه : « كبوتر به بغداد روان كردهايد ؟ » ايشان گفتند : « بلى ، چون گرد لشكر مشاهده كرديم كبوتر روانه گردانيديم كه لشكر رسيد » . صاحبقران گيتىستان كبوترى ديگر طلب فرمود و ايشان را امر كرد تا مكتوبى ديگر نوشتند ، كه : « آن گرد كه از دور ديده بوديم تحقيق كرديم ، احشام تركمانان بودند كه از لشكر گريخته به اين طرف آمدهاند » و مكتوب بر بال كبوتر بسته رها كردند . و چون آن كبوتر به بغداد رسيد ، سلطان احمد را فى الجمله تسكينى حاصل شد ، اما به كلى اعتماد نكرد و همچنان بنابر خبر كبوتر اول ، بنه و اثقال خود را از آب مىگذرانيد .
و « 3 » صاحبقران دينپرور پاك اعتقاد از صدق نيت و صفاى طويّت به آن مزار متبركه درآمد ، و ميامن زيارت را احراز نموده از روح مطهر صاحب آن مرقد منور استمداد همت فرمود و به تضرع و ابتهال از حضرت ذو الجلال ، نصرت و فيروزى طلبيد و جبر خاطر شكستگان و تطبيب قلوب مسكينان كردن از موجبات نيل مراد شناخته ، بسى صدقات به مستحقان رسانيد . و عثمان بهادر را به قراولى از پيش
هامش
( 1 ) . ع : تاريك .
( 2 ) . م : فرمود .
( 3 ) . ع : + حضرت .