صاحبقرانى آورد و زانو زده و سر دشمن را به خاك افكنده به تهنيت فتح و فيروزى اقامت نمود و زبان بشاشت به دعا برگشود كه ،
[ شعر ]
سر دشمنان تو استغفر اللّه * كه خود دشمنان ترا سر نباشد
نثار سم مركبت باد اگرچه * نثارى از اين بىبهاتر نباشد
و چون منصور مغرور ، مقهور گشته كشته شد ،
[ بيت ]
به آن رزمگه زو سوارى نماند * و زان سركشان نامدارى نماند
برفتند از ايرانيان هركه زيست * برآن زندگى بر « 1 » ببايد گريست
صاحبقران كامياب ، نصرت همعنان و ظفر در ركاب ، به بالاى پشتهاى برآمد و شاهزادگان و نويينان را كنار گرفته ، شكر و سپاس بارى - عزّ و علا « 2 » - به ادا رسانيد .
امرا و اركان دولت به رسم تهنيت ، الجامشى كرده ، گفتند :
[ نظم ]
زمان تا زمان از سپهر بلند * به فتح دگر باش فيروزمند
بلند اخترت عالم افروخته * زوال ، اختر دشمنت سوخته
و به قاعده و عادت مغول سرود مىگفتند و زانو زده كاسه مىداشتند ، در اين اثنا از دشمنان ، قوشونى دگر آراسته و مكمل از عقب پيدا شد و چون آب و آتش رو به جنگ نهادند ، حضرت صاحبقران و اميرزاده « 3 » شاهرخ رو به ايشان آورده سورن انداختند .
[ نظم ]
ز آواز گردان بلرزيد كوه * زمين آمد از نعل اسپان ستوه
دشمنان از هيبت و صلابت راه گريز پيش گرفته و رنگ از بيم زرد و روى از نكبت سياه خود را بهطرف كوه قلات سرخ انداختند ، صاحبقران ظفرقرين چندى از
هامش
( 1 ) . ع : زندگانى .
( 2 ) . ع : عز اسمه .
( 3 ) . م : شاهزاده .