و سلطان زين العابدين كه شاه منصور او را ميل كشيده بود و در آنجا محبوس داشته ، به پايهء سرير خلافت مصير آوردند . عاطفت پادشاهانه او را نوازش فرمود و به خلعت خاص اختصاص بخشيد و تسلى خاطر شكستهء او را فرمود كه : « به عنايت الهى من داد تو از نامنصور بستانم و جزاى فعل بد او به او رسانم » و عوراتى كه لشكريان نصرت آيات در قلعه اسير كرده بودند ، همه را آزاد فرموده ، نجات بخشيد و ملك محمد اوبهى را به كوتوالى قلعه بازداشت و به سعادت و اقبال مراجعت نموده ، آخر روز سهشنبه يازدهم به نوبنجان فرود آمد و آقبوغا را - كه پيشتر از همه به بالاى قلعه برآمده بود - عنايت فرمود و از نقد و اقمشه و خيمه و خرگاه « 1 » و دختر « 2 » و اسب و شتر و استر چندان اسباب تجمّل ارزانى داشت كه روز سابق يك اسبه و در روز ديگر از حال خود متعجب مانده ، زبان وقتش به زمزمهء
[ مصراع ]
« اينكه مىبينم به بيدارىست يا رب يا به خواب ؟ »
212 213 ترنم مىنمود .
چون سپيدهء صبح چهارشنبه بدميد ، صاحبقران گيتىستان به مباركى و طالع سعد روان شد و از درهء بوان « 3 » برآمده به تير مردان نزول فرمود و روز پنجشنبه از آنجا نهضت نموده در خرجن « 4 » فرود آمد و بامداد جمعه چهاردهم جمادى الاول موافق توق « 5 » ئيل به جويم رسيد و در اين حدود هرچند از احوال شاه منصور استفسار مىرفت به مسامع عليّه مىرسانيدند كه : « پاى سبك دارد و موقوف يك خبر به تحقيق است كه روى به گريز آرد » . و در واقع معقول اين بود ، چه قطره را با دريا زخّار برابرى كردن و صعوه را با شاهباز در هواى معارضه پرواز نمودن ، از مقتضاى عقل كه گشايندهء بند شك و نمايندهء راه يقين است بعيد مىنمايد .
[ نظم ]
به خونريز خود تركتازى كند * چو گنجشك با باز بازى كند
هامش
( 1 ) . الف : ختر .
( 2 ) . م : - دختر .
( 3 ) . الف : توان .
( 4 ) . ع : جرجن ؛ م : حرجن .
( 5 ) . منظور همان تخاقوىئيل است كه در چاپ كلكته نيز بههمين صورت آمده است .