سپاه از دو جانب درآمد به جنگ * ز هرسو روان گشت تير خدنگ
بكشتند چندان ز هردو گروه * كه شد خاك دريا و هامون چو كوه
حبّى خواجه پسر شيخ على بهادر در آن مصاف ، داد مردى و مردانگى داده به حكم ،
[ مصراع ]
مرا نام بايد كه تن مرگ راست
203 حياتى فانى را از براى ذكر جميل كه عمر ثانى « 1 » است فدا كرد .
[ مصراع ]
نمرد آنكه نامش به نيكى برند
202 بعد از سه روز سيد كمال الدين دراز و مولانا عماد الدين به پايهء سرير خلافت مصير آمدند و زبان استكانت به تضرع گشاده ، امان طلبيدند . حضرت صاحبقران فرمود كه : « ملتمس شما مبذول مىدارم مشروط بر آنكه سادات - كه ولاة اين ولايتاند - هريك يكى از فرزندان خود با مال ولايت پيش ما فرستند تا ملازم باشند و پدران ايشان را تسكين خاطر حاصل شده ايمن گردند و اعتماد كرده بىحجاب بيايند » .
و چون ايشان « 2 » اين سخن برسانيدند ، تيرگى ديدهء دولت آن گروه كوتاهبين طريق صواب از نظر بصيرت ايشان پوشيده داشت و به خيال محال - كه خرد به قهقهء افسوس بر آن مىخنديد - در حال ، نقاره زده اظهار مخالفت كردند . صاحبقران گيتىستان به پير پادشاه « 3 » و ارغون شاه بورداليغى و نادر شاه قراكولى و شيخ على آمويى را با كشتىبانان جيحون و رعداندازان و نفطاندازان از راه كنار درياى قلزم بفرستاد كه كشتىهاى دشمنان را به دست آورده ، روى جلادت به تسخير حصار ماهانهسر آورند .
ايشان برحسب فرموده برفتند و به نيروى دولت قاهره ، كشتيهاى مخالفان را به دست آوردند و بىتوقف ترتيب قوشونها كرده ، مردان كار با توقها و علمها و
هامش
( 1 ) . ع : باقى .
( 2 ) . ع : - ايشان .
( 3 ) . ع ، م : پاشا .