حتى تجار كه از اطراف به آن ولايت رسيده بودند تمام اموال خود را به استظهار مناعت حصار به آن قلعه درآورده بودند 201 . لاجرم از نقود و اجناس به تخصيص نقره و زر چندان در آنجا جمع شده بود كه محاسب وهم به انامل قياس و تخمين ، عقد شمار آن نتواند كرد .
حضرت صاحبقران چون از آن حال آگاهى يافت به سعادت و اقبال روان شد و عساكر گردون مآثر در آن گلولاى جنگل بريده مىرفتند ، روز سيوم به آمل رسيدند . از پايهء سرير اعلى حكم قضا مضا صادر شد كه سيد غياث الدين برود و پدرش را نصيحت كرده بياورد ، و چون حكايت سوء اعتقاد و قبح سير و افعال آن طايفه « 1 » به تواتر پيوسته بود غيرت اسلام و عصبيت دين چنان تقاضا كرد كه به زبان پسرش بر سبيل تغير و سرزنش اين پيغام گزارش پذيرد كه مردم ولايت تو همه بدمذهباند و هيچمسجد ندارند و از رسم جمعه و جماعات هيچاثرى نيست بلكه به اداى فرايض و سنن اصلا قيام نمىنمايند و اگر كسى به بانگ نماز مشغول مىشود ، او را ايذا مىكنند و به مرتبهء قتل مىرسانند ؛ دريغ اسم سيادت كه بر توست . و چون سيدزاده را روان گردانيدند ، فرمان لازم الاتّباع نفاذ يافت كه تمامى لشكر در آمل تغار بريزند و چون به امتثال امر مبادرت نموده ، برحسب فرموده به تقديم رسانيدند و از آنجا روان شدند و جملگى لشكر ، توره « 2 » انداخته هر بيشه و جنگل كه پيش مىآمد مىبريدند و خاروخاشاك و چوب آن را بر آبها و لاىها مىانداختند و مىگذشتند و آن بيشههاى بىپايان كه زمينش چون چشم نابينا نه در روز از نور آفتاب بهره داشت و نه در شب از شعاع ماه و ستارگان حظى ، همه را صحرا ساخته هر روز مقدار يك فرسخ كوچ مىكردند و چوب و خس بر بالاى لاى و گل انداخته فرود مىآمدند ، روز شنبه بيست و ششم ماه ذىقعده ، قراولان از طرفين بههم رسيده جنگى عظيم واقع شد .
[ نظم ]
خروش آمد و نالهء كرّناى * همى كوه را دل برآمد ز جاى
هامش
( 1 ) . ع : + بىباك .
( 2 ) . ع : نوره .