[ نظم ]
دل از هستى خويش برداشتند * به بيچارگى پشت برگاشتند
نمودند شاه و سپه جمله پشت * و زان كار باد اندر آمد به مشت
نه تاج و نه تخت و نه دولت بهجاى * نه اسب و نه مردان جنگى به پاى
نگون گشت كوس و درفش و سنان * نبد هيچ پيدا ركاب از عنان
نه اسباب جنگ و نه بار و بنه * همه ميسره جسته و ميمنه
بيابان سراسر پر از كشته شد * همه دشت از آن كشتگان پشته شد
همانا كه فرسنگ بودى چهل * پراكنده از خون زمين زير گل
وَ ما كانَ اللَّهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَ لكِنْ كانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ
« 1 » و خلعت عاقبت طغيان و غرور ، طغراى
جُنْدٌ ما هُنالِكَ مَهْزُومٌ مِنَ الْأَحْزابِ
« 2 » بر منشور شقاوت آن مغروران كشيد و سوء خاتمت بىباكى و بدكردارى فحواى
سَيُهْزَمُ الْجَمْعُ وَ يُوَلُّونَ الدُّبُرَ
« 3 » بر صحيفهء ادبار ايشان نگاشت .
[ نظم ]
گر از كوه پرسى بيابى جواب * كه شاخ خطا ميوه ندهد صواب
بدانديش مردم بجز بد نديد * بيفتاد و عاجزتر از خود نديد
شرانگيز هم در سر شر شود * چو كژدم كه با خانه كمتر شود
و چون توقتمش خان و اتباعش را مضمون
فَذاقَتْ وَبالَ أَمْرِها وَ كانَ عاقِبَةُ أَمْرِها خُسْراً
« 4 » صورت حال گشت ، حضرت صاحبقران به فتح و فيروزى نزول فرمود و به اقامت لوازم شكر و سپاس مالك الملوك « 5 » تعالى و تقدّس ،
[ نظم ]
كه چرخى بدينگونه برپاى كرد * شبوروز را گيتىآراى كرد
يكى را سزاوار تخت آفريد * يكى را چنين تيرهبخت آفريد
هامش
( 1 ) . عنكبوت / 40 .
( 2 ) . ص / 11 .
( 3 ) . قمر / 45 .
( 4 ) . طلاق / 9 .
( 5 ) . ع : الملك .