نديده كسى پشت ايشان به جنگ * به چستى چو باد و چو كوه از درنگ
فروزندهء آتش كارزار * فرازندهء رايت شهريار
و چون حضرت صاحبقران ظفر در ركاب و نصرت همعنان به ايشان رسيد ، اميرزاده ميرانشاه كه شهسوار ميدان سلطنت و كامگارى بود ، پياده گشته ، پيش آمد و آنچه از رسوم و آداب آن مقام تواند بود ،
[ مصراع ]
چنان كز چنان نامدارى سزد
بجاى آورد و زانو زده ، طوطى ناطقه را به اداى وظايف ثنا و دعا شكّرخا گردانيد ،
كه اى شاه دريادل پاكدين * فروزندهء تاج و تخت و نگين
جهانآفرين تا جهان آفريد * چو تو پادشاهى نيامد پديد
جهان مر ترا داد يزدان پاك * ز تابنده خورشيد تا تيره خاك
به گيتى همه خوبى از داد تو است * كجا هست مردم همه ياد تو است
تويى در جهان شاه بيدار بخت * ترا ديده دولت سزاوار تخت
درخشنده تيغت عدوسوز باد * درفش و سنان از تو پيروز باد
به جان بنده و هركه هست از سپاه * كمر بستهايم از پى كام شاه
در اين داورى داورت يار باد * سر تخت دشمن نگونسار باد
خديو جهان شاه صاحبقران * ز گفتار شهزاده شد شادمان
براو آفرين خواند و بر لشكرش * سخنها بسى گفت از هر درش
كه بيداردل « 1 » باش و سنجيدهگوى * به يزدان پناه و ازو « 2 » كام جوى
مكن ايمنى در سراى فسوس * كه گه روشن است و گهى آبنوس
ز تو نام بايد كه ماند بلند * نگر « 3 » دل ندارى به گيتى نژند
جهانآفرين از تو خشنود باد * سر بدسگالت پر از دود باد
هامش
( 1 ) . ع : - دل .
( 2 ) . الف ، ع : آور و .
( 3 ) . الف ، كلكته : مگر ؛ ع : دگر .