و بعد از آن گروه انبوه ، لشكر فيروزى اثر شاهزاده عمر شيخ ، صفها مرتب داشته و اعلام فتح و نصرت برافراشته ، در آن صحراى وسيع المجال راه بر گذرندگان صبا و شمال بسته بودند .
نظم « 1 »
ز انبوه لشكر در آن پهندشت * به صد حيله باد از هوا مىگذشت
سپاهى سرافراز گيتىفروز * سواران جنگآور كينهتوز
همه با دل شير و نيروى ببر * ز نوك سنانشان خراشيده ابر
چون آفتاب رايت ظفر پيكر پادشاهى محفوف به عون و تأييد الهى ، سايهء وصول بر ايشان انداخت ، شاهزاده به اقامت وظايف خدمت مبادرت نمود و بعد از تقديم مراسم آداب « 2 » - به نوعى كه از چنان شاهزادهاى سزد - پاسخ همايون را زانو زده « 3 » ، به اثنيهء فايحه بياراست ،
[ نظم ]
كه اى در ملك و دين فيروزى از تو * جهان را طالع بهروزى از تو
كليد تيغت از فتح عدو بند * گشاد از حدّ چين تا مرز دربند
نگويم كت ز بخت است ارجمندى * كه خود بخت از تو دارد سربلندى
به هر منزل كه مشكافشان كنى راه * منوّر باد چون خورشيد و چون ماه
به هر جانب كه روى آرى به تقدير * ركابت باد چون دوران ، جهانگير
كمر بسته به درگاه تو از جان * غلامانى ز ما بهتر فراوان
جهاندارش فراوان آفرين خواند * دعايش بر زبان مرحمت راند
كه از بخت بلندت ياورى باد * بر اعدايت هميشه برترى باد
و زانجا شادمان مركب روان كرد * غبارش باد را عنبرفشان كرد
و چون حضرت صاحبقران از عساكر اميرزاده عمر شيخ نظارهكنان درگذشت ، لشكر سلطان محمود خان و تومان امير سليمان شاه ، كران تا كران آن دشت بىپايان فروگرفته ، صفها ترتيب داده بودند و ايستاده ؛
هامش
( 1 ) . ع : بيت ؛ م : - نظم .
( 2 ) . ع : ادب .
( 3 ) . ع : + زبان .