[ نظم ]
كه اى شاه سرير آفرينش * دعايت حرز جان اهل بينش
گذشته ز اختر و انجم كلاهت * گرفته مشرق و مغرب سپاهت
فروغ لعل خورشيد از نگينت * طلوع صبح اقبال از جبينت
ز بهر سجده پيشت گاهوبيگاه * كلاه افگنده هم خورشيد و هم ماه
مظفر بادت از دولت نشانه * مبادا يك زمان بىتو زمانه
هميشه حشمتت در چارهسازى * به قادرسوزى و عاجزنوازى
سپهرت رام در فرمانروايى * خدايت يار در كشورگشايى
چو كار افتد به وقت جانسپارى * ز ما كوشش ز اقبال تو يارى
زهى توفيق آن فرخنده چاكر * كه دربازد به راه خدمتت سر
شهنشه را خطاب شاهزاده * نشاط افزود و شد خاطر گشاده
بر او كرد آفرين از شادكامى * كه اى شايسته فرزند گرامى
چراغى چون تو اندر دودمانم * چرا روشن نباشد چشم جانم
به هر كارى ز يزدان ياريت باد * ز عمر و ملك برخوردايت باد
و چون بههمين منوال لشكر قول ظفرقرين كه از وفور كثرت ، بحرى بود امواج آن افواج بهادران جلادت آيين ، فوجفوج به ترتيب عزّ ملاحظهء همايون دريافتند . امرا و نويينان به مراسم آداب معهود قيام نمودند « 1 » و در برانغار لشكر نصرت شعار شاهزادهء كامگار ميرانشاه بهادر و دلاورانى كه سرمهء ديدهء روشناقبال را ، جز گرد عرصهء حرب و قتال ندانستندى ، و گلگونهء رخسار برافروختهء سعادت به غير از خون مبارزان ميدان جلادت نشناختندى ، صفها مرتب ساخته ، رايت فيروزى بر اوج گردون برافراخته ، بسيط هامون را كران تا كران فروگرفته بودند .
[ نظم « 2 » ]
سپاهى به بسيارى از ريگ بيش * گذشته گه مردى از جان خويش
هامش
( 1 ) . الف : - « و چون بههمين منوال . . . به مراسم آداب معهود قيام نمودند » .
( 2 ) . ع : بيت ؛ م : - نظم .