[ بيت ]
سپاهى ز ريگ بيابان فزون * گه كين ، نهنگان درياى خون
همه تند و كينهكش و رزمساز * سترگ و جهانسوز و دشمنگداز
ايشان نيز طريق معهود به پاى ادب بسپردند و هريك رعايت رسم بجاى آورده ،
[ نظم ]
همى خواند بر شهريار آفرين * كه بىتو مبادا كلاه و نگين
خدايت به هر كار يارى دهاد * ز چشم بدان رستگارى دهاد
جهانت به كام و فلك بنده باد * قضا ياور و بخت فرخنده باد
به راهت نداريم جان را دريغ * اگر تير بارد و گر گرز و تيغ
جهانبان بر ايشان ستايش گرفت * جهانآفرين را نيايش گرفت
بسى خواند بر هريكى آفرين * كه پيوسته باشيد با داد و دين
و زانجا به اقبال بگذشت شاد * ز گرد رهش عطرسا گشت باد
بعد از آن ماهچهء چتر آسمانساى آفتاب ارتفاعش ، پرتو سعادت بر لشكر شاهزادهء جوانبخت ، محمد سلطان بهادر انداخت ، گروهى كه از چين جبين خشمشان ، روزگار چون پريشان زلف خوبان بههم برآمدى و از صداى خروش قهرشان ، مهر سپهر چون ديدهء بلاديدهء عاشقان تيره و خيره ماندى ، فضاى آن صحراى بىانتها را از غايت كثرت به تنگ آورده ، صفها آراسته بودند و ايستاده ؛
[ نظم « 1 » ]
سپاهى به بسيارى از حد برون * يكايك به مردى ز رستم فزون
دلاور سواران پرخاشجو * دلير و قوىهيكل و تندخو
چو شيران در خشم و پيلان مست * ز جان از پى برو شسته دست
و چون حضرت صاحبقران ديدهء احتياط به نظارهء آن جهانسوزان خونخواره برگماشت ، شاهزاده محمد سلطان در اقامت رسم اولجامشى و عرض پيشكش شرايط ادب مرعى داشته ، خطاب مستطاب را به فنون دعا و ثنا بياراست ،
هامش
( 1 ) . ع : بيت ؛ م : - نظم .