و همچنين در برانغار امراى نامدار و نويينان رفيع مقدار ، مثل محمد سلطان شاه و امير حاجى سيف الدين و امير جهانشاه جاكو و ديگر امرا و سپهداران - كه تعرض به ذكر هريك نمودن موجب تطويل كلام مىشود - هريك تومان خود را هزارههزاره و قوشونقوشون مرتب ساخته و مكمل برآراسته بهجاى خود داشته بودند و حضرت صاحبقران به هر فوج كه مىرسيد ، امرا زانو زده اسبان مىكشيدند و به زبان اخلاص و هواخواهى وظيفهء دعا و ثنا به ادا مىرسانيدند و عاطفت پادشاهانه ، همه را استمالت فرموده ، به ستايش و تحسين بلندپايه و سرافراز مىگردانيد تا به دو روز از وقت - بام كه جمشيد خورشيد به سبز خنگ فلك سوار مىگشت - تا به هنگام شام - كه قهرمان گردون سپاه ستاره « 1 » عرض مىداد - لشكرى بدانسان به سانى كه در جلگهء كش به موضع آقيار - مقرر شده بود و امرا خط بازداده بودند ، عرض ديده شد ، بعد از آن گورگه زده سورن انداختند و فرود آمدند .
روزگار از شوكت صاحبقران كامگار و كثرت ترتيب آن لشكر جرّار متعجب مانده ، مصدوقهء ،
[ بيت ]
اى سپاهت را ظفر لشكركش و نصرت يزك * نه يقين بر طول و عرض لشكرت واقف نه شك
به رأى العين مشاهده نمود .
گفتار در روان كردن حضرت صاحبقران كشورگشاى اميرزاده محمد سلطان را به منغلاى
حضرت صاحبقرانى امرا و سران سپاه را به انعام و نوازش استمالت فرموده خواست كه منغلاى روان سازد ، در آن حال اميرزادهء جوانبخت محمد سلطان بهادر زانو زده ، التماس نمود كه منغلاى او باشد . حضرت صاحبقران را آن جرأت و دلاورى بغايت پسنديده افتاد و ملتمس او را مبذول داشته ، مقدمهء لشكر ساخت و زبان عاطفت و استمالت به نوازش و تربيت او برگشاد كه ،
هامش
( 1 ) . الف ، ع : سياره .