جناح ، چون گوهر تيغ در آهن نشسته و مركبان بادپاى را چون آتش جهنده از دل آهن در برگستوان نهان كرده .
[ بيت ]
سپاهى به كثرت فزون از شمار * ظفرپيشگان تسلطشعار
بهيجا چو آشفته پيلان مست * همه نيزه و گرز و خنجر به دست
گرفته سپرهاى چرم « 1 » نهنگ * برافگنده برگستوان پلنگ
نه از مرگشان باك نز تيغ تيز * نه از آب بيم و نه ز آتش گريز
به مردى يگانه به كوشش گروه * بر زخم سندان ، بر حمله كوه
بدينگونه لشكرى از حيّز قياس بيرون و به كثرت ستاره و صولت گردون سراسر مكمل و آراسته ، فوجفوج و تومانتومان به مورچل خود روان شده ، متوجه عرضگاه « 2 » گشتند .
[ نظم ]
جهاندار چون لشكر آماده گشت * برآمد به اسب و درآمد به دشت
يكى تاج بر سر ز ياقوت و زر * به چنگ اندرون گرزهء گاو سر
عنان را به سوى جوانغار تافت * جهان سربهسر كوه فولاد يافت
درآمد روان از سر صف نخست * فروجست بيردى بيگ از اسب چست
كه تومان او بود از آغاز صف * گروهى همه تيغ و خنجر به كف
به قصد عدو تنگ بسته ميان * به الماس كين تيز كرده سنان
سپهبد زده زانو اسبى كشيد * زمين بوسه داد و ثنا گستريد
كه بادا جهان از كران تا كران * به فرمان صاحبقران ، جاودان
سروجان ما از ره دين و داد * فداى سم مركب شاه باد
بر ايشان جهاندار كرد آفرين * كه آباد بادا به گردان زمين
و چون حضرت صاحبقران تومان بيردى بيگ را قوشونقوشون به نظر التفات
هامش
( 1 ) . م : ز چرم .
( 2 ) . ع : عرضهگاه .