عساكر گردون مآثر بقيهء مخالفان را كه در آن كوه و صحرا بودند ، تا قولانكوتل تمام غارت كردند و غنيمت بسيار از اسب و شتر و گوسفند و غير آن به دست آورده ، اسير و بردهء و بىشمار گرفتند و صاحبقران سپهر اقتدار مظفر و كامگار از آنجا بازگشته به جليش « 1 » آمد و غنايم آن فتوحات كه محاسب وهم به انامل قياس و تخمين از عقد شمار آن عاجز آمدى ، مجموع بر لشكر قسمت فرمود و از آنجا به سعادت و اقبال نهضت نموده ، و از قچرتو و بلاچر عبور فرموده ، موضع يولدوز « 2 » مضرب خيام نزول همايون گشت و امرا و لشكريان كه برحسب فرمان به اطراف و جوانب به قطع و استيصال دشمنان رفته بودند ، با غنايم بسيار و بردهء بىشمار در اين محل برحسب ميعاد مقرر ، منصور و مظفر ، به سعادت بساطبوس فايز گشتند و آن موضعى است بغايت نزاهت و طراوت و چشمهء بسيار دلپسند و علف فراوان سودمند
[ بيت ]
ز بس چشمهء روشن باصفا * به يلدوز خوانند آن جاى را
كه معنى يلدوز اختر بود * همان چشمهايش منوّر بود
به قوت علفهاى آن بوم و بر * به حدى است از قدرت دادگر
كه اسپ ار چه باشد ضعيف و نزار * چو يك هفته گردد در آن مرغزار
شود همچو كوهى روان بىگزند * قوىهيكل و فربه و زورمند
و از آنجا تا به سمرقند دو ماهه راه كاروان است ، و حضرت صاحبقران كسى را پيش اميرزاده عمر شيخ فرستاد و فرمان داد كه به راه قهلغه روان شوند ، و مجموع مخالفان را كه در آن نواحى و حوالى باشند مستأصل و ناچيز گردانند . شاهزاده به امتثال امر مبادرت نموده ، از قهلغه گذشته در راه به كوبلك - كه از امراى بزرگ جته بود - بازخورد و جنگى عظيم واقع شد .
[ نظم ]
خروش آمد و نالهء كرّهناى * برانگيخت شهزاده لشكر ز جاى
هامش
( 1 ) . الف : جليس ؛ ع : جيش ؛ كلكته : حليش .
( 2 ) . الف ، ع : يلدوز .