آن محل توقف فرمود . مخالفان چون از وصول لشكر منصور آگاه گشتند ، خوف و هراس بر ايشان غالب شده ، در همان شب آهنگ گريز كردند و هركس سر خود گرفت .
[ بيت ]
يكىشان سر از پا ندانست باز * بيابان گرفتند و راه دراز
نگونسار كرده درفش سياه * برفتند لرزان به بيراه و راه
و لشكر جته چون از هم فروريخت ، از غايت دهشت ، هر فوجى به گوشهاى بهدر رفتند و گروهى انبوه به همان صوب كه لشكر منصور آمده بودند ، گريخته مىرفتند و به اميرزاده عمر شيخ بازخوردند و سپاه شاهزاده ايشان را غارتيده ، دمار از روزگار برآوردند و غلبهاى از آن گريختگان به طرفى ديگر بيرون رفته بودند .
امير جهان شاه و شيخ على بهادر با ايشان دوچار خورده همه را به همان « 1 » طريق كار بساختند .
[ شعر ]
كسى را كه برگشت روز از قضا * به كوشش نيابد خلاص از بلا
اگر باد گردد به گاه « 2 » گريز * شود آسمان بر سرش فتنهبيز
و حضرت صاحبقران از كوتلنارى « 3 » رين گذشته ، دشمنان را تا قراتاش تكامشى فرمود و خضر خواجه اغلن « 4 » دل از ملك و مال برداشته به هزار حيله جان بهدر برد .
[ بيت ]
خضر خواجه كاو جته را بود خان * چو بگريخت از بيم صاحبقران
شد آواره يكباره از جاى خويش * تن از بيم لرزان ، دل از غصه ريش
نه ملك و نه مال و نه لشكر بهجاى * ز دهشت ندانست سر را ز پاى
سپاهش همه كشته يا دستگير * زن و كودكانش « 5 » به خوارى اسير
الس « 6 » گشته يكباره زير و زبر * نمانده ز مردم در آن بوم اثر
چنين باشد احوال آن پادشاه * كه صاحبقران باشدش كينهخواه
هامش
( 1 ) . م : آن .
( 2 ) . م : به راه .
( 3 ) . ع : تارى .
( 4 ) . الف ، ع : اغلان .
( 5 ) . م : كودكانشان .
( 6 ) . الف : الوس .