[ بيت ]
سلطان گل رسيد و ديار چمن گرفت * و اطراف جويبار سپاه سمن گرفت
لشكر ظفر جنايب از اطراف و جوانب برسيدند و اميرزاده ميرانشاه با سپاه از خراسان به درگاه عالمپناه آمد و لشكر بلخ و قندز و بغلان و بدخشان و ختلان و حصار و ديگر بلاد و امصار به معسكر همايون پيوستند .
[ نظم ]
از آواز اسپان و گرد سپاه * نه خورشيد تابنده پيدا « 1 » نه ماه
چنان شد ز گرد سواران جهان * كه خورشيد شد گفتى اندر نهان
حضرت صاحبقران گيتىستان فرمان داد كه اميرزاده عمر شيخ و امير حاجى سيف الدين و ايكوتمور بروند و بر آب خجند از كشتىها و عمدها پول سازند .
ايشان « 2 » به امتثال امر مبادرت نموده برفتند و در چند موضع پول بستند و خبر به حضرت صاحبقران فرستادند . آن حضرت به تاريخ ربيع الاول سنهء احدى و تسعين و سبعمايه موافق اول ايلانئيل از آنجا كوچ كرده ، در ضمان امن و تأييد ملك ديّان روان شد و چون به كنار آب رسيد با فرزندان كامگار و تمام لشكر نامدار به آن پولها از آب بگذشتند و تمور قتلق اغلن « 3 » و سونجك بهادر و عثمان بهادر را به رسم منقلاى تعيين فرمود ؛ و چون ايشان برحسب فرمان روان شدند قراول پيش بفرستادند و فرستادگان ، قراول دشمن را ديده ، بازگرديدند و خبر به امرا رسانيدند ، و امرا با لشكر كمين كرده ، خود را به دشمنان « 4 » ننمودند و مخالفان چون كسى را نديدند و شب درآمد از سر فراغت چون بخت خويش به خواب مشغول شدند ، غافل از اين معنى كه ،
[ بيت ]
نبايد غنودن چنان بىخبر * كه ناگاه سيلى درآيد به سر
لشكر نصرتشعار از دولت بيدار سوار شده بر ايشان شبيخون بردند .
هامش
( 1 ) . م : روشن .
( 2 ) . ع : - ايشان .
( 3 ) . م : قتلغ اغلان .
( 4 ) . م : دشمن .