عزيزى كه هر كز درش سر بتافت * به هر در كه شد هيچ عزت نيافت
تعالى و تقدس به محض عنايت بىنهايت عزيز كرده بود ، هركه كفران نعمت كرده سر از هوادارى او بتافت ، جز خوارى و نگونسارى نتيجه نيافت . هرآينه شاه جلال الدين دست رد بر سينهء اميد ميركه نهاد و او را به قلعه راه نداد ، چه به يقين مىدانست كه نهال حمايت و رعايت بىدولتان برگشته روزگار جز نكبت و ادبار ثمرهاى بار نيارد ، و للّه درّ من قال :
[ نظم ]
پدر كز من روانش باد پرنور * مرا پيرانه پندى داد مشهور
كه از بىدولتان بگريز چون تير * وطن در كوى صاحبدولتان گير
و چون ميركه خايب و خاسر از درّهء درواز بازگشت و بيشتر نوكرانش كه ملازم بودند ، دست از او بازداشته ، سر خود گرفتند . و چون لشكر منصور در كوه و دشت از راست و چپ و پيش و پس در طلب او بسيار بشتافتند و از او خبرى نيافتند ، اميرزاده عمر شيخ در ختلان به موضع قبچغاق « 1 » در آقسراى - كه قصر ميركه بود - نزول فرمود ، منتظر مىبود كه دولت روزافزون چه لطيفه برانگيزد تا خار آن دغدغه به يك بار از شارع اقبال برخيزد .
[ بيت ]
كه بس كار كلى بدانسان كه خواست * ز اقبال صاحبقران گشت راست
اتفاقا عثمان پسر آروغ عمر با چند نوكر به سمرقند مىرفت و از عقبهء بوتاتو گذشته به سرچشمهاى رسيد و پى اسبان ديد كه از جاده بيرون رفته بودند « 2 » . عون عنايت ربانى كه پيوسته شامل احوال اعوان حضرت صاحبقرانى بود در خاطر انداخت كه پى اسبان برگرفته به طرفى كه رفته بودند با نوكران روان شد و چون از چند پشته بگذشت محمد ميركه را ديد با چهار نوكر كه نشسته بودند و اسبان را به علف رها كرده ، فى الحال اطراف و جوانب او فروگرفتند و عثمان عمر تاخته
هامش
( 1 ) . ع : قبچاق .
( 2 ) . الف ، ع : بود .