دست تسلط و اقتدار به نهب و غارت برآورده ، غنايم بىحد و شمار ، فتوح روزگار آن سپاه فرخنده آثار گشت ؛ و چون ولايت شكى مضرب خيام موكب همايون شد ، حضرت صاحبقران از براى قلعوقمع كفار ، لشكر نصرتشعار را فوجفوج به هر جانبى روان فرمود ، امير جهانشاه را با بعض امرا برحسب فرمان ، تمام لگزيان را تاخت كرده ، بغارتيدند و بسيارى از ايشان را به تيغ جهاد بگذرانيدند .
[ نظم ]
بسى كافران را به تيغ غزا * بكشت آن سپاه مظفّرلوا
غنيمت نه چندانكه شايد شمرد * سپه با بسى برده ز آنجا ببرد
و امير محمد درويش « 1 » برلاس با گروهى انبوه از سپاه گردون شكوه به كوهستان شكى درآمدند و جماعتى را كه قدم به جادهء مطاوعت و انقياد ننهاده بودند ، در آن كوهها به دست آورده ، اسير و منقاد ساختند و هرچه داشتند به باد غارت و تاراج بردادند .
[ نظم ]
سپاه مظفر در در آن كوهسار * برآورده از جان دشمن دمار
به تاراج بردند بسيار چيز * به الجه گرفته « 2 » بسى برده نيز
و ارغون شاه اختاجى و رمضان خواجه با فوجى از لشكر ظفرقرين به ولايت تنكغوت شتافته ، آثار كمال غلبه و استيلا از قتل و اسر و غارت « 3 » به ظهور رسانيدند .
[ بيت ]
كجا بود كان لشكر نامدار * نشد غالب از عون پروردگار
و امير محمد بيگ و امير موسى با غلبهء سوار ، همه شيران بيشهء پيكار ، به ولايت آقجب رفتند و آن مواضع را به حوزهء تسخير و ضبط درآوردند .
[ بيت ]
به هرجا كه رفتند از آن سرزمين * مظفر شدند آن سپاه گزين
هامش
( 1 ) . ع : درويش محمد .
( 2 ) . ع : گرفتند .
( 3 ) . الف ، ع : - از قتل و اسر و غارت .