لشكر كامياب مظفر به شهر استراباد رسيدند .
[ نظم ]
سپاه جهانگير صاحبقران * رسيدند غران به مازندران
برافراخته نيزه و گرز و تيغ * زده بر سر دشمنان بىدريغ
زن و مرد تا كودك شيرخوار * نديدند از تيغشان زينهار
و اين محاربه در شوّال سنهء ست و ثمانين و سبعمائه دست داد ، و امير ولى را وهم و هراس غالب شده ، در همان شب با اندك نفرى از سپاه ، زنان و فرزندان خود را برداشت و از راه لنكرو « 1 » بهطرف دامغان روان شد و خواتين و اولاد را در قلعهء گردكوه بگذاشت و خود به جانب رى توجه نمود . حضرت صاحبقران كامگار لشكرى جرار با خدايداد حسينى و شيخ على بهادر و عمر عباس و قمارىايناق و ديگر بهادران در عقب او بفرستاد و ايشان به تعجيل تمام رانده ، در رى به او رسيدند ، و او از بيم جان خود را به ولايت رستمدار انداخت - كه در جنگلهاش از تشابك اشجار نسيم را گذار به دشوارى تواند بود ، و در قلهء كوههاش از بلندى زمزمهء مسبّحان افلاك توان شنود « 2 » . و ولى به واسطهء حصانت آن مواضع از آسيب قهر لشكر منصور خلاص يافت .
و او پسر شيخ على بيسود بود ، از امراى طغاى تمور خان ، و در آنوقت كه سربدالان « 3 » دست غدر به قتل آن پادشاه دراز كردند ، [ امير ] ولى در مجلس ايستاده بود ، بگريخت و به نسا رفت و پدرش همانجا كشته شد . ولى در آنجا قوت گرفته به استراباد آمد و آن ولايت را در تحت تصرف درآورد و مستولى گشت و لقمان پادشاه پسر طغاى تمور خان از خوف او مدتى هراسان و گريزان مىگشت و در آخر به ملازمت موكب همايون حضرت صاحبقران استسعاد يافت . مرحمت پادشاهانه در اين هنگام كه شهر استراباد در قبضهء تصرف و تسخير بندگان حضرت آمد ، آنجا را به وى ارزانى داشت .
[ بيت ]
به درگاه او هركه كرد التجا * همه كام « 4 » او شد به خوبى روا
هامش
( 1 ) . م : كنكرو .
( 2 ) . ع : شنيد .
( 3 ) . الف ، ع : سربداران .
( 4 ) . ع : كار .