بيست سى هزار مرد از جهّال سيستان باوجود آنكه حاكم ايشان بيرون آمده ، ملازم پايهء سرير اعلى بود ، به تير و كمان بر بالاى بارو آمدند و دست يكديگر گرفته ، خود را از حصار به زير انداختند و دست فتاكى برآورده ، روى بىباكى به سپاه نصرتپناه نهادند . حضرت صاحبقران كامگار چون آن حال مشاهده فرمود ، عنان يكران به صوب قول تافته ، متوجه ضبط لشكر شد . مخالفان تيرباران كردند و اسب صاحبقران مجروح گشت و چون به منزل همايون رسيد ، اشارت فرمود تا شاه قطب الدين را بند كردند و لشكر را مرتب داشته ، به نفس مبارك عزم رزم كرد . امرا به دست اخلاص عنان مركب فلك شكوه گرفته ، زانو زدند و به زبان هواخواهى عرضه داشتند كه : « بندگان را سالها است تا از ميامن دولت ابد پيوند اسباب حشمت و كامرانى مهيا و آماده گشته ، روزگار به بهجت و شادمانى مىگذرد تا يكى از ما زنده باشد روا نمىداريم كه آن حضرت مرتكب امرى شود كه مظنّهء خطر تواند بود » .
[ بيت ]
هزار جان گرامى غريق نعمت و ناز * فداى شاه فلك اقتدار بندهنواز
و چون حضرت صاحبقران به درخواست بندگان عنان بازكشيد ، امرا از قلب و ميمنه و ميسره به يك بار حمله كردند و به زخم پيكان آتشبار و شمشير آبدار دمار از روزگار آن بادپيمايان خاكسار برآوردند و اكثر ايشان را به زير سم خارهفرساى ستوران تلف و ناچيز گردانيدند و خسته و جستهاى چند كه به هزار مشقت از چنگال مرگ برستند به حصار گريختند و در دروازه ببستند . سپاه ظفرقرين به يك حملهء ديگر به فصيل برآمده ، رخنهها كردند و شهر را تسخير كرده ، حصار را بينداختند و اماكن و مساكن را خراب و ويران گردانيده ، بقيهء سپاهيان را كه مانده بودند كار بساختند .
[ نظم ]
گشادند رزمآوران دست قهر * بكشتند خلق و بكندند شهر
تلف شد زن و مرد و برنا و پير * ز صد ساله تا كودكان به شير