[ نظم ]
ز آمدشد تير و تيغ و سنان * روان شد پياپى ز تنها « 1 » روان
رسيده به لب جان جنگآوران * ولى تيغ را لب رسيده به جان
در آنحال ، آقتمور بهادر با هزار سوار هريك با جرأت رستم و قوت اسفنديار ، عنانريز با هول رستاخيز به دروازه شتافتند و به زخم تيغ بلندآوازه ، محافظان دروازه را مقهور و مغلوب كرده براندند ، و جمعى را كه راه بر سپاه نصرتپناه بسته بودند متفرق ساختند ، و اميرزاده على ، با قوشون بيرون آمدند و منصور و مظفر به معسكر همايون پيوستند . شاه قطب الدين بدانست كه قوت مقاومت با سپاه گردون صولت ستاره كثرت از حيّز قدرت و مكنت او بيرون است ، از راه ضرورت و اضطرار از حصار بيرون آمد و در ساحت دولت صاحبقران كامگار روى تضرع به خاك استكانت و انكسار نهاده ، زبان حالش به فحواى اين نظم مترنم گشت كه ،
[ نظم ]
گردش چرخ جز به كام تو نيست * كوه را تاب انتقام تو نيست
چه كنم چون به جان رسد كارم * از تو هم سوى تو پناه آرم
مرحمت پادشاهانه ذيل عفو بر جرايم او گسترده ، او را به جان امان بخشيد و به عنايت و نوازش مخصوص گردانيد .
[ نظم ]
با عفو خسروانه چه سنجد گناه خصم * دريا ز باد گردفشان تيره كى شود
حضرت صاحبقرانى ، يكتايى و دگله پوشيده بىجبه بر اسب كرنگ
[ نظم ]
كه اندام و مهتازش و چرخ گرد * زمينكوب و دريابر و رهنورد
گه شيهه رعد و گه پويه برق * به يك تاختن طى كند غرب و شرق
سوار شد و با پانزده كس جهت تفحص لشكر بهطرف جوانغار توجه فرمود ، ناگاه
هامش
( 1 ) . ع : ز تنها پياپى .