چو جوشنده بحر و خروشنده سيل * به ترشيز و آن بوم بركرد ميل
به عون الهى چون آنجا رسيد * سپه گرد قلعه رده بركشيد
و قلعهء ترشيز حصنى بود نامدار و حصارى بغايت محكم و استوار ، در ولايت قهستان . بلندى باروى آن به مرتبهاى كه پاسبانش اگر به كنگره برآمدى از آسيب شير فلك در خطر بودى و ژرفى خندقش به حيثيتى كه اگر در بنش سبزه دميدى از تعرض گاو زمين امان نيافتى از پهناى خندقش عقاب به يك پرواز نتوانستى گذشت ، و مرغ بر كنگرهاش اگر توانستى رسيد از شدت حرارت آفتاب « 1 » نتوانستى نشست .
[ نظم ]
فلك مثال حصارى كه سدّ اسكندر * بدى به نسبت او نسج عنكبوت نزار
بغايتى ز بلندى كه عقل نتوانست * كمند فكر فگندن به طرف بام حصار
ز محكمى به طريقى كه منجنيق سپهر * به سنگ حادثه كاهش نكندى از ديوار
و محافظان حصار در آن روزگار سديديان بودند ، كه ملك غياث الدين آن قلعه را به امير على سديدى سپرده بود ، و سديديان جماعتى از غوريان بودند به بهادرى و حصاردارى مشهور ، و در واقع ايشان طايفهاى بودند در شيوهء شجاعت و بهادرى به حد كمال و در دلاورى و پهلوانى بىشبه و مثال ، و قلعه از كفايت و تدبير ايشان از ذخيرهء بسيار و انواع « 2 » آلات حرب و اسباب پيكار مالامال و گروهى انبوه در آنجا متحصن شده ، مستعد و آمادهء قتال و جدال
[ نظم ]
چنين حصار كه يا رد گشاد جز ملكى * كه پيش خدمت او بست روزگار كمر
چنين سپاه كه يا رد كشيد جز شاهى * كه شد درست به دو رسم و دين پيغمبر
صاحبقران كامگار ملك غياث الدين را فرمود كه : « اينها نوكران تواند و اين قلعه ، تو بديشان دادهاى ، چون تو مطيع امر و حكم ما شدى ايشان چرا سرباز
هامش
( 1 ) . ع : - آفتاب .
( 2 ) . ع : و از .