حضرت صاحبقران جمعى « 1 » دلاوران لشكر را اختيار فرموده ، از پيش خود روانه داشت و جماعتى از بهادران و مقربان مثل آقتمور بهادر و ايكوتمور از راه لهره به كمر كوه برآمدند و آقتمور دشمنان را رانده ، به قلهاى برآمد كه بر مخالفان مشرف بود و ايكوتمور به سر خصم كه در مقابل او بود نيزه رسانيد و ديگر بهادران و رزمآزمايان لشكر ظفرقرين ، هركس از جاى خود حمله كرده ، مقابل خود را براندند و به بالاى كوه برآمدند .
[ نظم ]
ز بس نعره و نالهء كرّناى * تو گفتى جهان اندر آمد ز جاى
همه سنگ ، مرجان شد و خاك خون * بسى سروران را شده سر ، نگون
ز خون چشم گيتى همه نم گرفت * ز بس كشته پشت زمين خم گرفت
و عمر عباس و مبشر با چندكس پيش رفته بودند و در كمرى ايستاده ، دشمنان بر ايشان حمله كردند ، حضرت صاحبقران جمعى از دليران لشكر را بفرستاد تا مخالفان را به زخم تيغ جانشكار و نيروى بازوى كامگار منهزم و متفرق گردانند و عساكر منصور چون آفتاب وقت ظهور از كوه برآمدند و دشمنان ، مقهور و منكوب گشته ، به تضرع و زارى امان طلبيدند ، على بيگ را كارد اضطرار به استخوان رسيد باز از در استكانت و انكسار درآمد و كس پيش حضرت صاحبقرانى فرستاد و به تشفع و تضرع درخواست كرد كه : « لشكر منصور دست استيلا و ستيز از جنگ و خونريز بازكشند ، تا من فردا به پاى اطاعت و انقياد بيرون آمده ، زمين عبوديت را سجدهگاه جبين ضراعت و مسكنت سازم » . و براين معنى عهد و پيمان بست و پيمان را به ايمان مغلّظه مؤكّد گردانيد و نيكروز و محمد شيخ حاجى را كه از اعيان امراى جون قربانى بودند با دخترش خاند سلطان كه نامزد اميرزاده محمد سلطان شده بود ، بفرستاد و ايشان در مقام ادب زانو زده ، زبان تضرع به شفاعت برگشودند .
عواطف پادشاهانه درخواست او را به حسن قبول تلقى نمود و باز عهد على بيگ را
هامش
( 1 ) . ع + از .