در محل اعتداد و اعتبار آورده ، فرمان داد كه سپاه نصرتپناه دست كين از پيكار بازداشته ، تيغ انتقام را در حريم نيام آرام دهند و از آنجا مؤيد و مظفر به معسكر نصرت مقر معاودت نمود و به سعادت نزول فرمود و نيكروز و محمد ملازم ركاب همايون به لشكرگاه ظفرپناه آمدند .
روز ديگر چون سلطان سيارگان بر سبز خنگ فلك سوار شده ، افسر استعلا و اقتدار برافراخت و مخالف سياهروى شب خوار و زار گشته معجر مشكين از سر بينداخت ،
[ بيت ]
چو « 1 » از كوه بفراخت زرين كلاه * شب از سر بينداخت شعر سياه
حضرت صاحبقرانى محفوف به تأييد آسمانى سوار شد و در دروازهء كلات را از فرّ حضور سعادتگستر ، غيرت حصار فيروزه كار چرخ اخضر گردانيد ، على بيگ به پاى ضرورت و اضطرار ، از حصار چون مار از پوست بيرون آمد و روى تضرع به خاك استكانت نهاده ، به گناهان خود اعتراف نمود و به حامى مراحم پادشاهانه توسل جسته امان جان طلبيد و چون منشور آن حاجتش در ديوان عفو به توقيع انجاح موشح گشت و دل از جان برداشته را دگرباره بر اميد زندگانى بست ، زبان معذرت به خواهشگرى برگشاد كه : « امروز از ملازمت ركاب همايون معاف باشم ، تا فردا به اردوى اعلى شتابم و سعادت بساطبوس دريابم » . سعت مرحمت حضرت صاحبقران آن ملتمس را نيز رقم اسعاف كشيد و عنان سعادت به صوب معاودت پيچيده ، به منزل مبارك خويش فرمود . على بيگ را چون روز اقبال به شام زوال رسيده بود ، بخت برگشته به هيچ حال نمىگذاشت كه قدم توفيق بر طريق صواب استوار دارد ،
[ بيت ]
هركه را از بخت وارون روز « 2 » دولت شد سياه * طالع شوريده نگذارد كه آرد سر به راه
هامش
( 1 ) . ع : خور .
( 2 ) . ع : روى .