[ نظم ]
آن را كه خدا نگاه دارد * ور سنگ ز آسمان ببارد
حاشا كه به او رسد گزندى * و آشفته شود ز ناپسندى
لاجرم آن حضرت به سعادت و سلامت به معسكر همايون بازآمد .
[ نظم ]
جهانجو فرود آمد از كوه بر * برفتند گردان به انبوه بر
بگفتند يكيك بر او آفرين * كه اى نامور شهريار گزين
چه به زانكه بازآمدى تندرست * به آب مژه رخ نبايست شست
و چون نقض عهد و غدرانديشى على بيگ به ظهور پيوست ، نايرهء غضب حضرت صاحبقران برافروخت و يرليغ همايون به نفاذ پيوست كه لشكر منصور جنگ دراندازند و اشارت عليّه صادر شد كه بهادران دلاور از محلى چند معيّن به حصار كلات برآيند .
سپاه ظفرپناه امتثال فرمان را كمر جانسپارى ببستند و هركس از موضع خويش پيش رفته ، آنچه در وسع مكنت و مقدرت او بود كوشش نمود . و در اوايل ربيع الاول سنهء اربع و ثمانين و سبعمائه موافق ايتئيل ، شب سهشنبه ، جماعتى از مركيتيان و لشكر بدخشان - كه ايشان در كوه روى با كبك درى برابرى كردن ، عار شمارند و در كمر گردى از پهلوى مساوات زدن با رنگ و پلنگ ننگ دارند - فرمان شد كه به حصار برآيند . آن گروه فى الحال روى جلادت به راه نهاده هم در آن شب به كوه برآمدند و جمعى ديگر نقاره فروگرفته و برغو « 1 » كشيده به دروازه رسيدند .
[ نظم ]
ز بانگ تبيره ميان دو كوه * دل كركس اندر هوا شد ستوه
سوار و پياده به زرين كمر * همه تيغدار و همه نيزهور
روان اندر آمد گروها گروه * دليران رسيده ميان دو كوه
هامش
( 1 ) . ع : يرغو .