گشت و وجود شريفش از حليهء صحت و حلّهء سلامت عاطل و عارى ماند ، و چون وقت نزول امرى كه شاه و گدا و عاجز و توانا در وجوب قبول آن يكسانند رسيده بود ، هرچند در معالجه سعى نموده شد ، مفيد نيفتاد و وديعت حيات عاريتى را به مقتضاى اجل موعود بازداد
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ
« 1 » ؛ و از او يك پسر بود « 2 » و نام او سلطان حسين .
[ نظم ]
جهانا بپرورديش در كنار * و زان پس ندادى به جان زينهار
نهانى ندانم ترا دوست كيست * براين آشكارا ببايد گريست
حضرت صاحبقران كه قوت و تمكنش هنگام وقوع وقايع و مصايب فحواى
[ نظم ]
عالم علوى و سفلى زير و بالا گر شود * من نه آن كوهم كه هرگز ترسم از زلزال خويش
به زبان راستى و دوستى به ادا رسانيدى ، از حدوث اين واقعهء هايله ، چنان متألم و متغير شد ، كه يكباره عنان التفات از دنيا و ما فيها برتافت . جهانى از آن مصيبت جگرسوز اندوهاندوز ، جامه چاك و تارك پرخاك ساختند و پلاس سياه در گردن افكنده ، از بس گريستن و نوحه كردن ، خون در جگر كوه سنگيندل انداختند .
[ بيت ]
خون شفق از ديدهء گردون بچكيد * مه روى بكند و زهره گيسو ببريد
شب جامه سيه كرد در آن ماتم صبح * برزد نفس سرد و گريبان بدريد
و بر آيين شرع مطهر ترتيب تجهيز و تكفين فراخور كرده
[ نظم ]
تن شاهوارش « 3 » به تختى ز زر * مرصّع به هرگونه درّ و گهر
بشستند و خود پاك بود آن سرشت * نهالى است گفتى ز باغ بهشت
كفن كرده از پرنيان و حرير * برآموده كافور و مشك عبير
هامش
( 1 ) . بقره / 156 .
( 2 ) . كلكته : ماند .
( 3 ) . ع : شهسوارش .