[ شعر ]
بر كف نهاده جام مى آرزو مدام * دست اميد در خم زلف عروس كام
و اميرزاده ميرانشاه كه برحسب فرموده به سرخس رفته بود ، برادر ملك غياث الدين ، ملك محمد را گرفته ، به سمرقند فرستاد و قشلاق آنجا كرد .
ذكر وفات اكه بيگى
زمانه را از « 1 » طراوت گلشن آراستهء آن دولت و حشمت ، و نضارت روضهء پيراستهء آن بهجت و عشرت ، عرق غيرت در حركت آمد و به رسم اوضاع عالم كه به حكم تقابل اسماى الهى سرور بىغم و سور بىماتم نمىباشد ،
[ مصراع ]
گنج و مار و گل و خار و غم و شادى بههماند
149 گرد ملالى بر ساحهء احوال آن فرخندهفال نشاند و حضرت صاحبقرانى را در پس پردهء عصمت دخترى بود طغى شاه نام ، كه او را به زبان عطوفت و ناز به اكه بيگى خواندى . گوهر ذات شريفش را با محمد بيگ پسر امير موسى در سلك ازدواج كشيده و بانويى به آن جمال و كمال ، چشم زمانه و گوش روزگار در هيچ عصر از اعصار نديده و نشنيده ؛
[ نظم ]
بهشتى بد آراسته پرنگار * چو خورشيد تابان به خرّمبهار
روانش خرد بود و تن جان پاك * تو گفتى كه بهره ندارد ز خاك
حسن سيرتش كه با زيبايى صورتش جمع بود ، در رياض خاطر فيّاض حضرت صاحبقرانى ، همه تخم محبت و مهربانى كاشتى ، لاجرم آن حضرت او را بيش از اندازه دوست داشتى . و در اثناى آن احوال نهال مزاج غنچهء گلبن اقبال و شعبهء دوحهء سلطنت و جلال از نهج اعتدال انحراف يافته ، عرض مرضى صعب طارى
هامش
( 1 ) . ع : - از .