زير ران آن دلاوران روان شده از آنجانب بيرون آمدند و لشكر ياغى نيز حمله آورده ، جنگ درپيوست و شيخ على بهادر نيز با پنج نوكر از آب بگذشت و بر خواجه شيخزاده حمله برده او را بگريزانيد و امير مؤيد و ختاى بهادر و آق تمور بهادر به همان طريق از آب عبور نمودند و ايلچى بهادر نيز مىگذشت ، اما چون مدت عمر مقدرش تمام گشته بود ، غرق شد و مؤدّاى
فَكانَ مِنَ الْمُغْرَقِينَ
« 1 » صورت حال او گشت . حضرت صاحبقران كامياب مىخواست كه بادپاى آتش آهنگ از سطح خاك به آب راند ، شيخ محمد بيان سلدوز مانع آمد ؛
[ بيت ]
كاز اين پس همه نوبت ماست رزم * ترا جاى تخت است و هنگام بزم
و خود روان ، اسب در آب راند و شناهكنان « 2 » به سلامت از آن طرف بيرون رفت ؛ و خانزادهء ترمذ ابو المعالى نيز از عقب او همين طريق سپرد ؛ و آن دلاوران ظفر پيشه از اطراف و جوانب حمله بردند و دشمنان را رانده در پى كرده ، به دروازه رسانيدند .
[ نظم ]
سپاه بدانديش برگشت زار * گريزان همى رفت سوى حصار
پس اندر سپاه جهاندار شاه * دمان و زنان برگرفتند راه
مخالفان « 3 » از بيم جان ، پناه به حصار جستند و در دروازه ببستند و لشكر ظفرقرين به فتح و فيروزى پيرامن شهر فرود آمدند و عساكر گردون مآثر كه به چپقون رفته بودند با غنايم بسيار و مال و اسباب « 4 » بىحد و شمار بازآمدند و قلعه را محاصره كرده بنشستند ، و حسين صوفى در اندرون حصار ، پشيمان روزگار مانده در آن چند روز
[ بيت ]
چنان دست غم حلق جانش فشرد * كزان درد ناديده درمان بمرد
و بعد از وفات حسين صوفى ، برادرش يوسف صوفى بهجاى او متمكّن گشت .
[ بيت ]
يكى چون رود ديگر آيد بهجاى * جهان را نمانند بىكدخداى
هامش
( 1 ) . هود / 43 .
( 2 ) . م : + از آب .
( 3 ) . الف : + نيز .
( 4 ) . م : اسبان .