[ مصراع ]
خلعت رنگرنگ پوشانيد
حضرت صاحبقران لشكر گيتىستان را جمع آورده اوكلكا داد ،
[ بيت ]
سر « 1 » گنج بگشاد و روزى بداد * به آيين كشورگشايان راد
و از سمرقند نهضت نموده و در صحارى قرشى شكار فرموده ، قبىمتن را معسكر ظفرقرين ساخت ؛ و ملك غياث الدين پير على پسر ملك معز الدين حسين - كه بعد از وفات پدر در ذى قعدهء سنهء احد و سبعين و سبعمايه حاكم هرات و غور و قهستان و توابع آن شده بود - حاجى وزير را با تحف و هداياى فراوان از اسبان تازى و استران ركابى و قطار و اقمشه و رخوت بسيار به رسم پيشكش به پايهء سرير اعلى روانه داشت و از آن جمله اسبى بود نقره خنگ موسوم به خنگ اغلان با زين زر ،
[ نظم ]
به هيكل چو فيل و به هيبت هژبر * به پستى چو سيل و به بالا چو ابر
ز آسيب گوش و سمش گاه « 2 » تك * نشان بر رخ ماه و پشت سمك
هر آنجا كه در خاطر آرد سوار * كند پيش از انديشه زانجا گذار
و حاجى وزير در اين محل برسيد و به عزّ بساطبوس استسعاد يافته ، صورت اخلاص و هوادارى و يكجهتى و خدمتكارى ملك به عزّ عرض رسانيده عواطف پادشاهانه فرستاده را به خلعت و انعام سرافراز گردانيد و به ملك نوازشنامهاى به انواع عواطف و مراحم نوشته با خلعت و بيلاك مصحوب معتمدى همراه او گردانيد ، و راى مملكتآراى ، امير جاكو برلاس را به حكومت قندز و بقلان و كابل و آن نواحى فرستاد و جمعى از لشكريان با او همراه ساخت ، و ايل بورلداى را كه يورت ايشان آنجا بود ، به او داد و امير سيف الدين را به محافظت سمرقند و رعايت مصالح آنجا بازداشت و به نفس مبارك با سپاه ظفرپناه در كنف حفظ إله متوجه خوارزم شد .
هامش
( 1 ) . م : در .
( 2 ) . الف : دور ؛ ع : روز .