او آگاهى يافت ، آتش خشم از كانون حميّت پادشاهانه زبانه زدن گرفت و با تمام لشكر از كش متوجه او شد . پرچم رايت همايون را مشاطهء عون ربّانى پيراسته و بازوى دولت روزافزون به تعويذ تأييدات آسمانى آراسته ؛ و چون از آب جيحون عبور نموده ، خاك شبورغان از شرف بوسيدن نعل بادپايان لشكر منصور ، سر به گردون كشيد ، زنده حشم به قلعهء آنجا - كه در شاهنامه به سفيد دز مذكور است - تحصن جست و روى رأى خطا از صوب صواب گردانيده پشت تمنع به آن حصن حصين بازگذاشت .
[ نظم ]
زان حصارى كه طرف بارهء او * در علوّ از ستاره دارد عار
صحن « 1 » او حصن اختر ثابت * بوم او بام گنبد دوار
عساكر گرون مآثر ، غران و جوشان گرد قلعه برآمده ، گورگه فروكوفتند و از غريو كوس و كرّناى و نعره و خروش بهاداران نبردآزماى ، زمين و زمان چون بيد از تندباد وزان بلرزيده . زنده حشم را از مشاهدهء آن حال دود تحيّر به سر برآمد و آتش خوف و هراس در خرمن تمكّن « 2 » و ثبات افتاد ، چاره همان ديد كه دست عجز و مسكنت در دامن تضرع و زارى آويخت و به امير اولجايتو توسل نموده ، او را شفيع انگيخت ؛ و الحق « 3 »
[ بيت ]
عذر به آنرا كه خطايى رسيد * كآدم ازان عذر به جايى رسيد
امير اولجايتو به پايهء سرير سلطنت مصير آمد و در موقف اعتذار و استغفار ايستاده به گريه و زارى درخواست كرد كه جريدهء جريمهء زنده حشم ، چون قدم در دايرهء ندم نهاده و از نادانى و تبهكارى خويش پشيمان شده ، مرقوم رقم عفو و اغماض گردد و سپاه ظفرپناه به سعادت معاودت نمايند تا بعد از تسكين غلبهء حيرت و دهشت به قدم خدمتكارى و طاعتگزارى با شمشير و كفن به درگاه
هامش
( 1 ) . م : حصن .
( 2 ) . ع : - تمكّن .
( 3 ) . ع : - و الحق .