سرگردان مىگشت تا دگرباره امير قزلغاج ، برادر حسين ، برحسب فرمان قضا جريان با جماعتى متوجه او شد . و چون امير موسى سياهى ايشان بديد بىتوقف بگريخت و امير قزلغاج در پى او شتافت ، اما به دو نرسيد . و امير موسى با دو حرم خود از آب جيحون گذشته ، به شبورغان پيش زنده حشم رفت و آغاز اغوا و افساد نهاد و به آنجا رسانيد كه زنده حشم عنقريب زنده نماند و حشمش در تحت تصرف ديگران درآمد .
[ نظم ]
از صحبت بد بدتر ، همصحبت بد باشد * وين نكته يقين داند « 1 » آن را كه خرد باشد
131
گفتار در قرلتاى حضرت صاحبقرانى در عين اقبال و كامرانى « 2 »
در تيرماه همين سال حضرت صاحبقران جهانگشاى جهت قرلتاى به جمع آمدن امراى تومانات و هزارجات مثال داد ، مجموع برحسب فرمان چون اقبال و دولت و ظفر و نصرت روى به درگاه عالمپناه آورد ، جمع آمدند .
[ نظم ]
ز اطراف شاهان و گردنكشان * رسيده به درگاه صاحبقران
مگر زنده حشم پسر محمد خواجه اپردى كه چون دولتش برگشته بود ، چون نكبت تخلف نمود ، آن حضرت ايلچى فرستاد تا او را از و بال عصيان ترسانيده به قرلتاى طلب دارد و چون ايلچى به دو رسيد و سخن به دو برسانيد كه اگر در مقام اطاعت و انقيادى ، بىتوقف به آستان سلطنت آشيان مىبايد شتافت . زنده حشم زبان تملق به اظهار « 3 » ايلى برگشاد كه
[ بيت ]
من بندهء فرمانم ، گر خواند و گر راند * شمشير و كفن بر كف ، گر مىكشد او داند
و ايلچى را اعزاز و اكرام تمام كرده بازگردانيد ، قرار برآنكه او نيز از عقب روان شود و
هامش
( 1 ) . ع : باشد .
( 2 ) . الف : - عنوان .
( 3 ) . الف ، ع : - اظهار .