و زنده حشم به شبورغان گريزان درآمد و آن را محكم كرده ، پشت استظهار از روى پندار به ديوار حصار بازداد .
گفتار در فرستادن حضرت صاحبقرانى گيتىستان ، امير جاكو را به محاصرهء شبورغان « 1 »
حضرت صاحبقران چون از تحصن زنده حشم در قلعهء شبورغان آگاهى يافت ، امير جاكو را به محاصرهء آنجا نامزد فرمود و او با لشكر از آب گذشته پيرامون حصار شبورغان فروگرفتند و به رسم محاصره گرداگرد حصار فرود آمده ، زمستان آنجا بگذرانيدند . و زنده حشم چون [ مار ] مرده در سوراخ مانده ، سر بيرون نتوانست كرد و چون كوكبهء سپاه بهار در « 2 » رسيد ،
[ نظم ]
كردند نظاره را عروسان چمن * سرها ز دريچههاى چوبين بيرون
زنده حشم سابقهء دوستى قديم كه با امير جاكو داشت ، وسيله ساخت و از قلعه بيرون آمد و دست عجز و اضطرار به دامن حمايت او استوار كرد و سر خجالت را از گريبان ندامت برآورده ، به پاى اعتذار و استغفار بايستاد . و امير جاكو او را به نويد مرحمت حضرت اعلى اميدوار گردانيده ، همراه خود كرد و روى توجه به درگاه عالمپناه آورد . و چون امرا از آمدن ايشان وقوف يافتند ، صورت حال به عزّ عرض حضرت صاحبقران رسانيدند . و چون زنده حشم برسيد ، تمام امرا مقدم او را به مراسم اعزاز و اكرام تلقى نمودند و امير جاكو او را به اتفاق امرا « 3 » و نويينان به شرف بساطبوس حضرت اعلى رسانيده ، لطف و مرحمت پادشاهانه شفيع جرايم او ساختند . زبان عفو حضرت صاحبقران او را به تشريف خطاب گرامى داشته ، فرمود كه ما از سر گناهان تو گذشته ، خون « 4 » تو را بخشيديم ، تو هم بر جان خود ببخشاى و ديگر سوداى محال به دماغ راه مده ، كه دولت خلعتى است كه از
هامش
( 1 ) . الف : - عنوان .
( 2 ) . ع : بهادر .
( 3 ) . الف ، م : - امرا .
( 4 ) . الف ، م : چون .