[ نظم ]
ز هفصد فزون رفته هفتاد و يك * قضا گفت شه را كه الملك لك
جهان را كه مىداشت پستى خراب * برآمد ز مشرق بلند آفتاب
مهى را كه پرتو ز كش مىنمود * فلك داد رفعت كه خورشيد بود
تمر آمدش نام يعنى حديد * و من شأنه فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ « 1 »
تمور طراغى شه شيرمرد * خديو جهانگير گيتىنورد
و زان پس جهانگير شرقىنژاد * جهان را جوان كرد از عدل و داد
قضا شمع اقبال او برفروخت * عطارد كمربند جوزا بسوخت
قدر بخت او را چو شد مشترى * بياموخت ناهيد خنياگرى
دمش با مسيحا چو همخانه شد * بر او شمع خورشيد پروانه شد
درخشنده شمعى برآمد ز ميغ * ز خور تاج بستد ز مريخ تيغ
سعادتقران همچو برجيس شد * ز رفعت مكانش چو ادريس شد
زمين را سراسر همه صحن خاك * بشست آب شمشيرش از ظلم پاك
تبر تيشهء تيغ او بىگزند * ز باغ جهان بيخ آفت بكند
شكوه سپاهش به گرز نبرد * برآورد از كوه البرز گرد
چو كاف ار به حدّت برد نام قاف * پذيرد ز تيغ زبانش شكاف
عدو گو برو خون گرى زهرخند * كزو پايهء تخت شد سربلند
در اين باغ هر شاخ كاو سركشيد * سرش زد به شمشير و بيخش بريد
در اول عزيمت سوى بلخ كرد * همه عمر دشمن ز غم تلخ كرد
سر و پاى خصم و سرا و وطن * زر و سيم اعدا و فرزند و زن
بخست و ببست و بكند و بسوخت * گرفت و نهاد و خريد و فروخت
و از بدايع اشارت و كرايم بشارات آنكه ، اساس تاريخ اين جلوس همايون بر چهار ركن عظيم از حروف منزله قديم واقع شده ، كه صدر سورة البقره « 2 » - كه سنام كلام
هامش
( 1 ) . حديد / 25 .
( 2 ) . الم - 71 .