امير حسين از مشاهدهء آن كارزار كار خود را زار ديد و تدبير واقعه بيرون از حيّز قوت و اقتدار .
[ بيت ]
ز دهشت در قلعه بر خود ببست * فروشسته از دولت و ملك دست
حضرت صاحبقرانى پيش او كس فرستاد كه : « اگر بر جان خود بخشايشى مىكنى ، طريق آن است كه قدم بر جادهء انقياد نهاده بيرون آيى » . امير حسين را كار به حدّ اضطرار رسيده بود ، اذعان نمود . پسر بزرگ را با خانى كه برگزيده بود بيرون فرستاد كه : « سلوك جادهء متابعت را كمر مطاوعت بستهام ؛ التماس آن است كه از سر خون من درگذرى » . و متعاقب آن ديگرى بفرستاد . حضرت صاحبقران را به زبان عجز و مسكنت پيغام داد كه : « چون دولت از من برگشته است و قرين روزگار تو گشته ،
[ بيت ]
نصيب تو ملك است و فرمانروايى * مرا بهره از بخت بد بىنوايى
به كلى دل از ملك و مال و حشمت و اقبال برداشتهام و خاطر بر تحمل رنج و عنا و مشقّت و بلا گماشته ، درخواست همين است كه مرا راه دهى تا بيرون روم و به جانب كعبهء معظّمه توجه نمايم » . حضرت صاحبقران ملتمس او را مبذول داشته ، بفرمود كه : « هيچ آفريده متعرض او نشود ، تا بيرون آيد و هرجا كه خواهد برود » . امير حسين ديگرباره پيغام فرستاد كه : « فردا بيرون مىروم و دلخواه آن است كه عهد كنيد كه كسى قصد جان من نكند » . حضرت صاحبقران برحسب دلخواه او عهد كرد و قضيه بر آن قرار يافت كه روز ديگر بيرون آيد و « 1 » به سلامت برود ؛ و چون امير حسين را نقض عهد در نهاد بود و مقرر است كه
[ مصراع ]
هركس همه را چو خويشتن مىداند
127 بر آن سخن اعتماد ننمود و هم در آن شب « 2 » با دو نوكر از قلعه بيرون آمد .
هامش
( 1 ) . م : - برود امير حسين . . . روز ديگر بيرون آيد و .
( 2 ) . ع : شب پياده .