به دفع او بغايت خرم و شادمان بودند و بشاشتها اظهار كرده ستايشها نمودند كه
[ نظم ]
ز خصمت همه مملكت گشته سير * به خصم افگنى پاى در نه دلير
تو سرو نوى ، خصم ، بيد كهن * كجا سر كشد بيد با سر و بن
به ديباى اين دولت تازه عهد * عروس جهان را بياراى مهد
و امير كيخسرو كه ولايت خود ، ختلان را گذاشته بود و از بيم امير حسين بهطرف آلاى گريخته ، چون از عزم صاحبقران آگاه گشت فرحان و شادمان به معسكر ظفرپناه پيوست و امير جاكو نيز با لشكر ختلان برسيد .
[ نظم ]
به فرمان ز هر كشورى مهترى * به درگه رسيدند با لشكرى
در آن دشت جاى نشستن نماند * همان موضع اسپ بستن نماند
و تمام امرا و نويينان الوس جغتاى ، كمر مطاوعت و انقياد حضرت صاحبقران بر ميان جان بسته ، به تقديم مراسم هوادارى و خدمتكارى اتفاق نمودند .
[ بيت ]
كمر بسته گردنكشان مردوار * به درگاه آن خسرو كامگار
حضرت صاحبقران جمعى بهادران كاردان را به رسم منغلاى از پيش روان ساخت ؛ و از جانب امير حسين نيز جماعتى پيش آمده بودند . شيخ على بهادر كه
[ بيت ]
به نوك سنان پيل برداشتى * سپاهى به يك حمله برگاشتى
چون ايشان را بديد ، تيغ كين بركشيد و چون شير عرين حمله كرد .
[ نظم ]
بپيوست رزمى گران كز سپهر * گريزنده شد ماه و بگريخت مهر
برآمد ده و دار و گير و گريز * ز هرسو سرافشان شد و تركريز
و ختاى بهادر كه