ممر ايشان بود بگرفت و دست شجاعت از آستين تأييد آسمانى برآورده ، دستبردى نمود كه فلك دوّار حيران و مريخ خنجرگذار را انگشت تعجب در دندان بماند .
[ شعر ]
گر آن جنگ ، رستم بديدى به خواب * شدى از نهيب ويش زهره آب
خدا هركه را سرفرازى دهد * مپندار كان را به بازى دهد
و بعد از كوشش بسيار به زخم تيغ ظفرنگار لشكريان را از آسيب استيلاى مخالفان چيره گشته ، بازرهانيد و از زبان مبارك آن حضرت - كه ترجمان ملهم دولت بود - منقول است ، كه : « اين همه جنگ كه من كردهام و كارها كه مرا پيش آمده است ، به سختى آن جنگ نديدهام » . و از آنجانب دگرباره پنجاه پياده سپرها بر سر كشيده رو به آن حضرت نهادند و به نزديك آمده ، تيرباران كه بر جان مخالفان مىبايست ، سوى صاحبقران روان كردند ، و دويست مرد ديگر به امداد ايشان از عقب مىآمدند ، قوت طالع صاحبقران ، ايلچىبوغا را نيرو بخشيد و پياده در ميان ايشان دويد و چند تاجيك را سيلى بر گردن زد و به نكتهدانى و چربزبانى به ايشان گفت :
« آن شخص را كه مىبينيد فلانكس است - يعنى صاحبقرانى - و اسيران شما را خلاص كرده باز مىدهد ، اين همه جنگ بيهوده چرا مىكنيد ؟ اگر كشته شويد يا اسير گرديد گناه در گردن شما خواهد بود ، تا دانيد » .
پيادگان چون نام همايون آن حضرت بشنيدند دست جسارت از جنگ بازداشتند و سر مسكنت فرود آورده ، لب ادب را به اقامت رسم زمينبوس بياراستند . دو كس از ايشان به پاى بيچارگى پيش آمده ، به تضرع و زارى از حضرت صاحبقرانى امان جان طلبيدند ، اشارت عليّه نفاذ يافت كه : « آنچه از اسب و جباى لشكريان گرفتهايد ، همه را جمع كرده على الصباح بياوريد و بسپاريد تا اسيران شما را به شما بخشيم » . ايشان اطاعت فرمان را انگشت قبول بر ديدهء تسليم نهادند .
[ بيت ]
كه ما بندگانيم و فرمان تراست * سخن در سر و حكم بر جان تراست