سوار بهطرف نشيب آب روان گردند و خود با دويست كس چاشتگاه بر آب زده آخر پيشين از آنجانب به شناه بيرون آمدند و از آنجا شبگير كرده ، سحرگاه اطراف و جوانب آمويه كه نيكپى شاه آنجا بود فروگرفتند ؛ و او مردى دلير بود ، پهلوان و چابكسوار تيرانداز سخت كمان ، دست جلادت از آستين كوشش برآورد ، اما شآمت كفران نعمتش دامن دولت گرفت و سعادت يارى نكرد . اول تير كه بينداخت ، زه كمانش بگسست و تيرش بر سپر ختاى بهادر آمد و دوركه و ختاى بهادر دررسيدند و او را دستگير كردند . سبحان اللّه ، زه كمان گويى از تار پيمان خود تافته بود كه بس زود بگسست ، و تير مكر از چوبهء تدبير خود تراشيده بود كه به سپر خطا باز خورد .
حضرت صاحبقران فرمان داد تا كشتىها به آن طرف روان كردند و امرا با چهارصد مرد كه برحسب فرمان به آن طرف آب بودند ، به كشتى بگذشتند .
حضرت صاحبقران را در اثناى اين احوال معلوم شد كه لشكر قروناس در نواحى بخارا نشستهاند و همت عالى اقتضاى آن كرد كه به عطفهء عنانى ، خرمن جمعيت ايشان به باد تفرقه بردهد . به نيروى تأييد شبگير كرد و به موضع پيرمس به ايشان رسيد .
[ نظم ]
دو لشكر چنان درهم آويختند * كه از آهن آتش فروريختند
تو گفتى هوا لاله كارد همى * ز پولاد بيجاده بارد همى
باد حملهء سپاه نصرتپناه از گرد راه ، خاك ادبار ، بر ديدهء شوكت مخالفان پاشيد و نسيم فتح ، از مهب عنايت الهى ، بر رايت ظفر پيكر وزيد . امير خليل كه مقدّم لشكر قروناس بود مقهور و مغلوب شد و تمام لشكر متفرق و پراكنده شدند .
[ بيت ]
دولتش بسيار ازينها كرد و تا باشد كند * كاين هنوز از پرتو صبح جمالش لمعهايست
موكب همايون از آنجا مظفّر و منصور در كنف ملك غفور به سعادت معاودت