در دامن فرار آويخت ، و بىآنكه شمشير بركشد سپر انداخته روان بگريخت « 1 » ، و به قيتول خود شتافت كه در گنبد لولى بود . حضرت صاحبقران عنان دولت به آن صوب تافت و چون شير غران از عقب او روان شد . - ايشان چون سياهى سپاه آن حضرت « 2 » از دور بديدند در آنجا هم نتوانستند ايستاد ، متفرق و پريشان گشته ، رو به گريز نهادند « 3 » .
زهى عنايت بىنهايت الهى و زهى فيض فضل و رحمت نامتناهى كه يك كس را به مزيد لطف مخصوص گردانيده آن مايه قوت و شجاعت ارزانى دارد كه با دويست و چهل و سه مرد به اختيار - نه بر سبيل اضطرار - روى مقابله و مقاتله به دوازده هزار سوار خونخوار ، همه دشمنان كينهدار نهد و چون برسد به دو شبانهروز شهر و حصار از ايشان بستاند و اهلوعيال اسير كرده مال و منال بتالاند و همه را به زخم تيغ آبدار آتشبار متفرق و پراكنده گرداند و همچنان به نفس مبارك در پى ايشان تازد و بهادران را اندازد و اسير سازد ؛ و اين حكايتى است واقعى كه صحتش به تواتر پيوسته و در مجلس تحرير بعضى از آن مردم كه به رأى العين اين احوال مشاهده كردهاند بىمداهنه تقرير مىكنند ، نه از قبيل لاف و گزاف كه فردوسى در شاهنامه براى سخنورى و فصاحتگسترى بر بعضى مردم بسته و در نظم قصهء يوسف - على نبينا و عليه الصلاة و السلام - خود معترف شده و انصاف داده كه
[ نظم ]
ز هرگونهاى نظم آراستم * بگفتم در آن هرچه خود خواستم
[ اگرچه دلم بود از آن بامزه * همى كاشتم تخم و بيخ بزه ]
[ از آن تخم كشتن پشيمان شدم * زبان را و دل را گره برزدم « 4 » ]
كه آن داستانها دروغ است پاك * دوصد زان نيرزد به يك مشت خاك
بدين مىسزد گر بخندد خرد * ز من خود كجا كى پسندد خرد
كه يك نيمهء عمر خود گم كنم * جهانى پر از نام رستم كنم
چه باشد سخنهاى برساخته * شبوروز ز انديشه پرداخته
هامش
( 1 ) . م : رو به گريز نهاد .
( 2 ) . م : سپاه ايشان .
( 3 ) . م : روان بگريختند .
( 4 ) . الف ، ع : - ابيات داخل [ ] .