[ نظم ]
به هرجا كه رو كرد صاحبقران * ظفر تافت با او عنان در عنان
و آرزو ملكآغا - كه دختر امير بايزيد جلاير و خاتون امير موسى بود - با ملك بهادر همراه گشته ، گريخته مىرفتند . صاحبقران فلك اقتدار از عقب ايشان روان شد و ملك را آواز داد كه : « از سر خون تو - اگرچه ريختنى است - گذشتم ، عورات را از خود جدا گردان » ملك چون مژدهء امان جان شنيد به امتثال فرمان مبادرت نمود و قضيهء « من نجا برأسه فقد ربح » 112 را غنيمت شمرده از ايشان جدا گشت و چون باد به شتاب برفت . عورات همچنان مىتاختند و صاحبقران سپهراقتدار يكتنه ، آفتابوار از پى ايشان مىرفت و با ايشان نوكرى بود عاشقتاز نام ، كمان و تير در دست ، و اگرچه در آن كار دستى نداشت و چون حضرت صاحبقران نزديك مىشد ، تير در كمان نهاده مىكشيد و نمىانداخت . آن حضرت از انديشهء آنكه او تيراندازى نيك باشد و اگر زخمى رسد ، محل ملامت و سرزنش بود - كه از براى طمع در زن و مال زخم خورد - احتراز مىكرد و بسيار پيش نمىراند ؛ ناگاه از قضا بارگير جهاننوردش را جو گرفت 114 و برجاى بماند ، و در آن حال دولتشاه بخشى برسيد و سپر در سر كشيده از پى عورات بدوانيد ، آن شخص كه كمان داشت به ضرورت تيرى بينداخت و عيب و عوارش « 1 » در آن كار ظاهر شد ، دست از كوشش بازداشت و با زنان روى به گريز نهاد ؛ و دولتشاه هرچند از عقب ايشان بتاخت نرسيد ، و در آنوقت آرزو ملكآغا حامله بود ، نه ماهه به تومانآغا و همانا سعادت آن فرزند ارجمند بود كه و « السّعيد من سعد فى بطن امّه » 113 كه دست تعرّض قاصدان به ايشان نرسيد ، چه در محكمهء قضا عقد ازدواج آن بانوى عالىشأن با حضرت صاحبقران رقم تقدير يافته بود ، - چنانچه مشروح به وضوح خواهد پيوست - و آن حضرت از آقوبى - كه قريب قزلقاق است - مراجعت فرموده ، معسكر ظفرپناه را از فرّ نزول همايون بياراست و امير جاكو و امير سيف الدين از آن توقف كه در امتثال
هامش
( 1 ) . ع : عارش .