راه ندادند و متفرق نشدند . امير موسى در زمان ، پيش ملك بهادر كس فرستاد و او را از صورت واقعه آگاهى داد و به يكديگر پيوسته لشكرها جمع آوردند و به اتفاق روان گشته ، چون روز به نيمه رسيد با دوازده هزار سوار حصار را مركزوار در ميان گرفته بودند . امير موسى - كه اوماقش تايجوت بود - مقابل دروازهء شهر فرود آمد و ملك با لشكر قروناس محاذى دروازه طرف خزار نزول كرد ، و حضرت صاحبقران به نفس مبارك محافظت دروازهء شهر را متصدى گشت ، و امير ساربوغا ملازم بود و امير داود و امير مؤيد و امير سيف الدين را به ضبط دروازهء خزار فرمان داد ، و سيورغتمش اغلن و امير عباس و حسين بهادر و آقبوغا و ديگر امرا را در بارو و برجها بازداشت . امير مؤيد ارلات با سى مرد از دروازه بيرون رفت و بر آن سپاه كينهگزار زد و به تيغ آبدار آتشبار ، داد مردى داده ، كارنامهء رستم و اسفنديار را در نظر روزگار خوار كرد و شصت سر اسب از ايشان گرفته به حصار درآورد .
[ بيت ]
به فرّ شاه برون رفت و رزمساز آمد * سوار گشته و اسپان گرفته بازآمد
در اين اثنا دوركه بهادر چون از مخالفان روى برتافته به قلعه درآمد و در سلك بندگان سعادت قرين منتظم شد . حضرت صاحبقران عزم كرد كه همان روز بيرون فرمايد و به قوت بازوى كامگار و زخم شمشير ظفرنگار دشمنان را به روز ستاره بنمايد .
امير سيف الدين را از قواعد نجومى و احكام رمل وقوفى بود ، عرضه داشت كه :
« امروز توقف نمودن اولى مىنمايد ، فردا وقت چاشت ساعتى بغايت مسعود است » . آن سخن محل قبول يافت و عزم بيرون رفتن موقوف ماند و از جانب مخالف تيزكجى بهادر با دويست كس همه درءها و سپرها برداشته به نزديك دروازه آمدند و رعايت حزم را شب آنجا ببودند . و چون رايت صبح از كمينگاه افق برافراختند ايلچى بوغا بهادر و آقتمور بهادر ، پول دروازه را بينداختند و با پنجاه مرد از قلعه بيرون آمده بىخبر بر سر دشمنان ريختند و به تيغ سرافشان و خنجر جانستان خاك معركه با خون برآميختند .