كه از براى حزم و احتياط كنده بودند - پناه جستند . لشكر منصور ايشان را از آنجا نيز رانده از خيمههايشان بگذرانيدند « 1 » و در كوچههاى شهر دوانيدند .
[ نظم ]
گريزان شدند از دليران همه * چو از شير غرّنده آهو رمه
باز از سپاه دشمن ، توكل با صد مرد از طرفى ديگر حمله آورد و پيادگان مخالف دست جلادت به تيرباران گشاده ، لشكر ظفرقرين را برگردانيدند . صاحبقران كامگار با پانزده سوار از حصار بيرون تاخت و سپهر از بيم بلرزيد و فرّ دولتش بهادران را قوّتى تازه و شوكتى از نو بخشيد . ايلچى بوغا و بهرام ، متوكلانه روى به توكل نهادند ، و او پارهء ديوار را پناه ساخته بود و نشسته . ايلچى بوغا از بالاى ديوار شمشير بر او حواله كرد و او سپر در سر كشيده « 2 » رو به گريز نهاد و در آنحال از جملهء دلاوران لشكر ، منصور خراسانى نادانسته شمشير فرود آورد و روز حيات بهرام از آسيب حسام او به شام رسيده كارش تمام شد - « و لا مردّ لقضاء اللّه » .
[ نظم ]
گر نيست اجل دشمن جان يار ملكخوست * چون وعده رسد دوست ، چو دشمن بكشد دوست
آخر الامر از فرّ دولت روزافزون ، امير موسى با هفت هزار سوار كه در اينجانب به باد حملهء پياپى ، آتش پيكار برافروخته « 3 » بودند ، آب روى ناموس ريخته و خاك عار بر فرق روزگار خود « 4 » بيخته ، از پيش اندك نفرى از عساكر گردون مآثر پشت دادند و رو به گريز نهادند و مجموع پراگنده و متفرق گشتند ، اما ملك بهادر با پنج هزار مرد از لشكر قروناس از طرف دروازهء خزار هنوز ايستاده بود . حضرت صاحبقران ، آن مؤيد مظفر گيتىستان ، با شصت كس روى شجاعت به سوى ايشان آورد . و ملك چون ديد كه آن حضرت متوجه انتقام اوست ، پاى قرارش از جاى رفته دست عجز
هامش
( 1 ) . بگذرانيدن .
( 2 ) . الف : او سركشيده ؛ م : او شمشير كشيده .
( 3 ) . الف ، ع : افروخته .
( 4 ) . الف : - خود .