در تجربهء وقايع و حوادث ممارستى نداشت . چون صورت واقعه با او بگفت « 1 » از قلّت خرد و خبرت ، آن را وقعى ننهاد و پنداشت كه چون امرا همه در صلح مىكوشند و اين خبر موجب وحشت است ، نبايد رسانيد . آن شخص را بزد و براند و « 2 » دم دركشيد . و سواران امير حسين سحرگاه چون سيل شتابان دررسيدند .
حضرت صاحبقران از حسن اتفاق پيش از وصول ايشان ، به عزم توجه وعدهگاه سوار شده بود . چون از رسيدن لشكر آگاه گشت روان براند و چون به تنگ حرم رسيد ، مردم خود را گذرانيده ، راه بر دشمنان ببست و جنگ درپيوست .
نظم
برآمد خروش ده و دار و گير * چو باران بباريد زوبين و تير
شد از آب گلرنگ شمشير شاه * همه لالهگون خاك آوردگاه « 3 »
و چون به زخم تيغ آبدار و قوت بازوى كامگار آن لشكر غدّار را بازداشت از آنجا روان شد « 4 » ؛ و باز دشمنان حمله آورده ، جنگكنان مىرفتند تا به موضع قاتلش - كه هردو آب جگداليك آنجا بههم مىرسيد - و از آنجا مخالفان را ياراى پيش آمدن نماند .
[ مصراع ]
خايبا خاسرا بايستادند
و چون خبر اين غدر به خزار رسيد ، لشكر كه « 5 » آنجا بودند ، مجموع متفرق شدند .
[ نظم ]
ندانم كه اين چرخ گردنده را * خم آورد پشت شتابنده را
چه شد كاين شتر گربهها درخور است * خرف گشت يا خود به خواب اندر است
حضرت صاحبقرانى با اندك مردمى كه پيش او مانده بودند از خزار گذشته به قرشى نزول فرمود و با امرا مشورت نموده ، مصلحت در آن دانستند كه از براى محافظت حريم حرمت - كه مدار ناموس و حميت بر آن است - كوچها را نقل كنند
هامش
( 1 ) . م : بازگفت .
( 2 ) . ع : + خود .
( 3 ) . م : ناور [ د ] گاه .
( 4 ) . م : - شد .
( 5 ) . الف ، م : - كه .