اولمغولى بود با صد و سى سوار و محمود كلى با صد و پنجاه پياده در ارصف با آن حضرت بههم رسيدند و يكديگر را كنار گرفته ، بر بساط انس و الفت قرار جستند و به تذكار احوالى كه هريك را در مدت غيبت روى نموده بود ، سخن درپيوستند ؛ و چون آگاهى يافتند كه منگلىبوغا سلدوز در قلعهء اولاجو نشسته و دل در عداوت بسته ، قصد آن حصار كردند . شير بهرام به واسطهء صداقتى كه با منگلىبوغا داشت ، تقبل نمود كه برود و او را نصيحت كرده بياورد و به اين معنى امضاى آن قصد در تعويق انداخته ، خود روان شد . و چون منگلىبوغا بر آن حال اطلاع يافت ، فرار بر حصار اختيار كرد و برفت . و مقارن اين حال سيصد مرد از قوم دولانجاون - كه هزارهء خلم است و از قديم باز ، در عداد اتباع و اشياع دودمان حضرت صاحبقرانى بوده - برسيدند و در سلك ديگر ملازمان انتظام يافتند و مواد شوكت و اعتضاد لشكر سمت ازدياد پذيرفت و از آن محل روان روان شده ، در درهء صوف نزول كردند ؛ و املس پسر تومن با دويست كس تاخت آورده بود ، به آن حوالى كه اسبان ولايت بلخ را براند ، چون از حال امير حسين و حضرت صاحبقران وقوف يافت به ايشان ملحق شد . آن حضرت تموكه را به سه كس بهطرف قهلغه فرستاد ، تا خبرى بازداند و او چون از معبر ترمد گذشته به قهلغه رسيد ديد كه لشكر جته ولايت را غارت كرده مىكشتند ؛ و تموكه به حسب اتفاق با خويشان و متعلقان خود دوچار خورد و بعد از رسم « 1 » آغوش و پرسش او را خبر دادند كه خانه و فرزندانت به همين نزديكى فرود آمدهاند و مبالغهء بسيار نمودند كه به خانهء خود رود و زمانى ، فرزندان و كسان خويشتن را ببيند . آن صادق مردانه ، اصلا قبول نكرد كه چون مخدوم از خانه دور است خدمتكار نشايد كه به خانهء خود درآيد .
نظم
از چنين طايفه آموز ادب خدمت را * كه به هر كام كه خواهى برسى از خدمت
و امير حسين و حضرت صاحبقران از دره صوف كوچ كرده ، به درهگز آمدند و به ميدان اولجىبوغا نزول فرمودند و در آنجا استماع افتاد كه امير سليمان برلاس و
هامش
( 1 ) . ع : مراسم .