چاكر ديگر به عزم ملازمت حضرت صاحبقرانى مطيهء توفيق در باديهء طلب رانده بودند ، به مقصد رسيدند . آن حضرت ، صدّيق را به جانب امير حسين روانه داشت كه هرچه زودتر مىبايد آمد ، و خود به سعادت براند . در اثناى طريق از طرف ارصف سياهى صد سوار بنمود . حضرت صاحبقران پيادهاى چست ، برگماشت تا حال ايشان بازداند و چون خبرگير معلوم كرد كه قزانجى پسر حسن است - كه آوازه آمدن امير حسين به نواحى بقلان شنيده است و متوجه شده - روان به بالاى پشتهاى برآمد و چرخى زد . راى نكتهدان صاحبقران از آن حركت تفرّس نمود كه آن جماعت موافقاند ، نه مخالف . از طرفين به تعجيل براندند و بعد از تلافى مجموع در ركاب همايون آن حضرت عازم ارصف گشتند و بعد از وصول و نزول در ارصف جمعى را به قراولى فرستاد . صبحگاهى خبر آوردند كه از دور سياهى جمعى سواران مىنمايد . حضرت صاحبقرانى به تأييد ربانى سوار شد و از پس ايشان گشته از طرف راست درآمد و سؤال فرمود كه : « شما چه كسانيد ؟ » جواب گفتند كه :
« فوجى از نوكران فلان كسيم » . يعنى حضرت صاحبقران . آن حضرت پيش راند .
تغلق خواجه برلاس و امير سيف الدين و آيشه و توتك « 1 » و جماعتى ديگر از متعيّنان بودند - قريب هفتاد نفر - كه به عزم ملازمت آن حضرت روى اخلاص به راه خدمتكارى نهاده بودند ، چون بدانستند كه مصدوقهء ،
گر در ره عاشقى قدم راست نهى * معشوق به اول قدمت پيش آيد
روى نموده ، روان پياده گشته مراسم زمينبوس به تقديم رسانيدند . و چون آن حضرت به منزل همايون معاودت فرمود ، روز ديگر از طرف كهمرد ، گردى پيدا شد و بعد از تفحص ، شير بهرام بود كه هنگام توجه حضرت صاحبقران از مخيّم تومن در آنجا تقاعد نموده بود و بعد از آن پشيمان شده و از عقب روان گشته « 2 » و چون صديق و سونج « 3 » بشارت صحت و نهضت حضرت صاحبقران به امير حسين رسانيدند ، او را از گلبن آمال غنچهء اقبال شكفيدن گرفت و از چمن امانى ، نسيم شادمانى وزيدن آغازيد و بىتوقف كمر عزيمت بسته ، سوار شد و در خدمت
هامش
( 1 ) . ع : توبك .
( 2 ) . م : شده .
( 3 ) . ع : سوبخ .