جهان ، فغان
مهلا فتلك يد تعوّد بطنها * فيض النّوال و ظهرها تقبيلا
96 برآورده ، نزديك بود كه اشك نجوم از ديدهء سپهر فروبارد ، و قضا مرهم جراحت آن چنان « 1 » دستى ، همان « 2 » دانست كه زمام حلّ و عقد امور عالم مطلقا به قبضهء اختيار و اقتدار او سپارد و عن قريب چنان شد ؛
ما يَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِنْ رَحْمَةٍ فَلا مُمْسِكَ لَها
« 3 » و چون سپاه سگزيان از صدمات حملهء دلاوران لشكر منصور از هم فروريخته متفرق شدند ، امير حسين و حضرت صاحبقرانى به گرمسير معاودت فرمودند و آن حضرت جهت معالجهء دست مبارك ، در مخيّم تومن توقف نمود ، و امير حسين با نود كس متوجه بقلان شد و چون به حوالى آنجا رسيد ، آجونى - كه برادر كوچك بيگيجك بود - با لشكر بسيار راه بر او ببست و جنگ درپيوست و سپاه امير حسين از انبوهى گروه دشمن به ستوه آمده بشكست و امير حسين به اضطرار فرار اختيار كرده با دوازده كس - چهار سوار و هشت پياده - به موضع شبرتو مراجعت نمود .
گفتار در صحت يافتن حضرت صاحبقرانى و توجه نمودن به صوب ارصف « 4 »
چون چشم زخمى كه دست مبارك حضرت « 5 » صاحبقرانى را دست داده بود به پايمردى
وَ إِذا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ
« 6 » به سر آمد و جراحت به راحت و زحمت به رحمت مبدّل گشت « 7 » ، آن حضرت با تمور خواجه اغلان و بيست و چهار مرد ديگر روى توجه به صوب ارصف نهاد و چون به كهمرد رسيد و خبر امير حسين و كيفيت حالات او استماع رفت « 8 » ، نوكرى سونج « 9 » نام را پيش او فرستاد تا مژدهء صحت و سلامت رسانيده ، مقرر سازد كه در ارصف اتفاق ملاقات افتد ؛ و در اثناى راه ميان ارصف و كهمرد ، صدّيق برلاس - كه از نسل ايلدر بن قراجار نويان بود - با پانزده
هامش
( 1 ) . الف ، م : - آنچنان .
( 2 ) . الف ، م : آن همان .
( 3 ) . فاطر / 2 .
( 4 ) . الف : - عنوان .
( 5 ) . ع : حضرت .
( 6 ) . شعرا / 80 .
( 7 ) . م : شد .
( 8 ) . م : كرد .
( 9 ) . ع : سوبخ .